گنج

شمارهٔ ۷ - مطلع دوم

۲۸ بیت
پیش قصر قدرت افکنده ز ناخوش منظریچون بنفشه سر به پیش این گنبد نیلوفری
این مقرنس طاق والا پشت از ان خم کرده استتا ببوسد استانت را به رسم چاکری
در مسدس کلبه این شش جهت جای تو نیستمی کند ذات تو در دریای دیگر گوهری
آسمان سوراخ سوراخ است دایم چون دلممحفل قدر ترا در آرزوی مجمری
سخت بودی گر نبودی ذات پاکت در میاناین که مبدا مبدایی کردی و مصدر مصدری
ریگ دشتت آب می بخشد به لولوی عدنخار راهت باج می گیرد ز گلبرگ طری
پیش دستت بحر چون گرداب می دزدد نفسپیش جودت می زند ابر از خجالت برتری
سایه پیدا زان نباشد جسم پاکت را که هستسایه ات پر نورتر از نور شمع خاوری
تا قدم بر تارک افلاک سودی می کندخاک پایت تا ابد بر فرق گردون افسری
کار یک انگشت اعجازت بود شق القمرشمه ای از کار معراجت بود گردون دری
خرق گردون ممتنع داند اگر نادان چه باکممتنع باید که یابد کار معجز برتری
من به برهان می کنم اثبات این مطلب درستتا نپندارد کسی کاین هست محض شاعری
هست ظن امتناع ذاتی اینجا جهل وبسخرق از اعدام آسان تر بود چون بنگری
منع عادت هست و معجزعین خرق عادتستکی توان بی خرق عادت دعوی پیغمبری
هست در حکمت بلی خرق محدد ممتنعلیک غیر از سطح اطلس را محدد نشمری
در شب معراج از اطلس فزون تر کس نگفتاز احادیث شب معراج دانم مخبری
یا رسول الله خیرالمرسلین ختم الرسلای که در وصف تو حیران می شود عقل حری
من به قدر فهم خود وصف جلالت می کنمورنه می دانم به قدر از عرض دانش برتری
من یکی از بندگان خدمت دور توامگرچه تقصیرات دارم من درین خدمت گری
گرچه جرم بی حسابم هست لیکن در حسابپیش عفوت برگ کاهست و نسیم صرصری
تاب دوری بیش ازینم نیست از درگاه توبی لیاقت گر به نزدیکم رسانی قادری
دوستدار اهل بیت و عترت پاک توامدیگری لایق ندانم در سری و سروری
عترت پاکت مرا تا بر سرند و سرورندحاش لله گر پسندم دیگری در چاکری
هر که او بی مهر عترت لاف ایمان می زندپیش من فرقی ندارد از جهود خیبری
لاف عشق و عاشقی فیاض و پس صبر و شکیبعشق اهل بیت اگرداری ز حسرت خون گری
عاشقی و دوری از معشوق بی تابی کجاستعاشقان را صبر از معشوق باشد کافری
تالب خشک است عاشق را نصیب و چشم تردست عاشق تا ندارد صبر پیراهن دری
دست بی تابی مبادا کوته از جیب دلمدر محبت کم مبادا یکدم از چشمم تری