گنج

شمارهٔ ۳۶ - در عبرت و تخلص به نام نامی ولی‌عصر(عج)

۱۱۳ بیت
تا به کی غافل توان بودن ز مکر روزگارالحذار ای خفتگان زین خصم بیدار الحذار
قسمت میراث‌خواران است آخر مالتانای خداوندان مال‌الاعتبار الاعتبار
قالتان حاصل ندارد جز نزاع و جز جدالای خداوندان قال الاعتذار الاعتذار
زین هواهای مخالفتان نشد دل هیچ تنگ؟زین امل‌های مقابلتان نشد جان هیچ تار؟
جای دل‌گویی که دارد سنگتان در سینه جایجای جان گویی به قالبتان دخانست و بخار
پر به دولتتان منازید ای که اهل دولتیدکامد این دولت شما را از دگرها در کنار
دولتی وامانده از چندین چو خود بی‌دولتانلقمه‌ای پس مانده از صد همچو خود مردارخوار
ای عجب‌تان مر شما را زین نیاید هیچ ننگ؟وی عجب‌تان مر شما را زین نباشد هیچ عار؟
از برای جیفه عوعو تا به کی همچون کلاببر سر مردار تا کی چون کلاغان قارقار
تا به کی خواهید بودن همچو گاوان خوش علفتا به کی همچون خران خواهید بودن بی‌فسار
چند نبود فرقتان هیچ از بهایم در خورش!چند نبود در روشتان هیچ فرق از مور و مار!
آخر آدم چند باشد همچو گاوان و خران!آخر از تخم ملک تا چند دیو آید به بار!
نفس نطقی دانه‌ای دان از ملک در آدمیتا شود حاصل ازین یک دانه خرمن صدهزار
در زمین افکنده‌اند این دانه و پس داده‌اندآبش از سرچشمه‌ای کش هست شرعش جویبار
مزرع انسان که کشتش دانه قدسی بودلابدش جز انبیا لایق نباشد آبیار
ای که بر دل حرص و شهوت را مسلط کرده‌ایداده‌ای خوک و ملخ دانسته سر در کشتزار
در زمین سینه بیخ صد هوس در خاک و تومی‌دهی آبش ز جوی کبر و ناز و افتخار
مزرعی داری زمینش از خس و خاشاک پرچون کند یک دانه در آبشخور صد بوته خار؟
مزرع از خاشاک خالی کردن اول فرض دانمرد دهقان را که تخمی می‌فشاند در شیار
این نهال قدس را پیوند کن از نخل دینتا بچینی میوة فردوس ازو وقت شمار
خو به تلخی‌های دنیا کن ز مرگ آرزوتا ز هر موی تو همچون نیشکر آید به بار
ای که دل در عز و جاه دهر فانی بسته‌ایعز و جاه ترک عز و جاه را بهتر شمار
زانکه هرکس را که در سر مغز و عقل و هوش هستکی کند بر عز باقی عز فانی اختیار
هرکه روحانی به جسمانی فرو شد نزد عقلآنچنان باشد که بر شاهی گزیند ذل دار
جاه و عزت نیست غیر از ذل نفس و چاه عقلای عزیز من ازین چاه مذلت الفرار
این جهان دارالشرور و مر ترا دارالسروراین جهان بئس المصیر و مر ترا نعم‌القرار
هر که از هستی ندارد غیر دنیا در نظرآنچنان باشد که از دریا نبیند جز کنار
طمطراق نه فلک در جنب شهرستان عقلخیمه صحرانشین و پای تخت شهریار
خود درون نه فلک این چار عنصر را چه‌قدر؟در میان چار عنصر خاک را کو اعتبار؟
در چنین بی‌اعتباری بین که در دست تو چیستوانچه در دست تو هم باشد چه داری اختیار؟
گه زبون آسمانی تا بتابد آفتابگه رهین جلوه ابری که گردد قطره بار
گر امیری در زحیری از وزیر و از وکیلور رعیت خاک بر سر هرچه داری رو بیار
ور سپاهی گاه مرکب کن گرو گاهی براقچون فتد کاری به دشمن جان بده عذری میار
قرب شاهان را چه گویم هان در آتش رو مسوزدل به درد آید مگیر و سر به شور آید مخار
مقتدایی را چه گویم هان عصا و هان رداجبه بار صد جمل دستار بار صد حمار
بهر چه بهر شکار این سگان پر فسادبهر چه بهر فریب این خران بی‌فسار
من گرفتم عالم از تو، کو خوشی و دلخوشی؟با هزاران اضطراب و با هزاران اضطرار
منت فرمانبران و خدمت فرماندهانوحشت بیگانگان و زحمت خویش و تبار
چیست دانی درنظر قدر تو و دنیای تو؟قدر کرمی کافتد از پوسیدگی در سیب و نار
چون توان دانست کاندر سر نداری کرم سیبانچه داری متصل در سر ز کبر و فخر و عار
کانچه داری در تصرف از جهان پرغرورکرم هم از سیب دارد، غیر این باور مدار
پس تأمل کن ببین چون می‌خورد برگوش هوشکرم اگر هر لحظه گوید لیس مثلی فی‌الدیار
مطلب از دنیا نباشد غیر زاد آخرتدر خزان بر میخوری از هرچه کاری در بهار
رنج دنیا از برای راحت عقبا خوش استکس چه داند قدر نشئه تا نمی‌بیند خمار
ملک مصر از چاه و زندان گشت یوسف را نصیبکی نهال تازه جز از تربیت شده میوه‌دار؟
پیر کنعان تا نبندد دیده از دیدار غیرکی جمال یوسف گم گشته بیند در کنار؟
من ز خود گویم چه لازم شاهد آوردن ز غیرمطلب از خود چون مبین گشت با برهان چه کار
هر دمم دریای زهری در گلو سر می‌دهدجنبش این آسمان و گردش این روزگار
من بآن شیرینی‌اش در کام جان در می‌کشمکز هوس کس بوسه گیرد از لب شیرین یار
کس چه داند آنچه من از چرخ و انجم می‌کشمگلبنی دارم که جز خارش نمی‌آید به بار
مردمان را می‌سپارم زنده در خاک عدمگردمی از دامن خاطر بیفشانم غبار
بسکه خوردم خون دل تا چشم برهم می‌زنمارغوان زاری ز مژگان می‌فشانم در کنار
آب ناخوردم ولیکن زهره‌ام از بیم، آبگل نچیدم لیک دستم شاخ گل از زخم خار
لیک حاشا گر ز چرخ و گر ز انجم دانمشکاندرین میدان نبینم چرخ و انجمن را مدار
من ز خود منت پذیرم هرچه می‌بینم ز چرخدر سر کوی بلا شایستگی دارد غبار
صید دام شاخسار شوق نبود هر مگسباب چنگال شکار عشق نبود هر شکار
کی گشاید پنجه شهباز بر صید جعلکی نماید شیر نر روباه لاغر را شکار
کی زمین سخت را از هم شکافد پیرزنکی برد بار جمل را گاه کین پیره حمار
کی تواند صعوه همبازی شود با شاهبازکی تواند جغد نالیدن به بستان چون هزار
کی شود خفاش بیند چهره خورشید راکی شود ماهی سمندرسان (نشیند در شرار)
کی تواند خس نشستن چون صدف در قعر بحرکی بجوید راه را شب کور اندر شام تار
کی تواند گشت هادی اهل حق را گمرهیگر بگردد جمله عالم را بهر لیل و نهار
قدر مرد آنگه شود پیدا که آرد تاب عشقجوهر زر در گداز بوته گردد آشکار
گر نبینی هیچ با من هیچ از من کم مبینعشق دایم از تهی‌دستی بود سرمایه‌دار
این تجارت در زیانکاری کند تحصیل سوداین عمارت از خرابی پایه سازد استوار
انچه را از من شکایت دیده‌ای جز شکر نیستعادت بیمار باشد شکوه از بیماردار
در پریشانی دل جمعیت اندیشم بس استدر شکنج طره جانانه از من یادگار
در لباس شکوه شکر دوست می‌گویم مدامتا نیفتند این تنک ظرفان به فکر عشق یار
حیف باشد عشق و این آلوده‌مغزان خسیسظلم باشد آتش سوزنده و این مشت خار
جای دارد گر زبان فرسایدم در شکر عشقشکر صیقل می‌کند آیینه زنگاردار
عشق اگر داری ترا از رهزنان دین چه باکعشق اگر داری ترا با رهبران دون چه کار
تا به کی دربند عار و ننگ باشی عشق‌ورزتا رهاند مر ترا از عار ننگ و ننگ عار
عشق‌گوی و عشق‌جوی و عشق‌خوان و عشق‌دانعشق‌نوش و عشق‌پوش و عشق‌پاش و عشق‌بار
تا سراپا عشق گردی و نماند از تو هیچچون نماند از تو باقی هیچ، گردی عین یار
راه عقل و عشق را از هم جدایی پر مدانظاهر و باطن بهم پیوسته دست پرده‌دار
عشق باشد باطن قرآن و اسرار نهانعقل باشد ظاهر شرع و دلیل آشکار
یک قبا بر قامت مردان بود تشریف شرععشق او را البطانه عقل او را الظهار
این قبا را لیک برعکس قباها دوختندخوش قماشش آستر شد به قماشش ابره‌وار
هردو یک جنسند لابل هر دو یک کارند لیکعشق پشت کار باشد عقل باشد روی کار
عقل راهت می‌نماید تا به کوی لامکانلیک عشقت لامکانی می‌کند مانند یار
این خران نه مرد عشقند و نه در فرمان عقلمن ندانم پس چه چیزند آخر از دین در شمار!
دین رها کن مرد دنیا هم نیند این ابلهانزانکه دنیا هم چو دین گردید ازیشان تار و مار
کاش آبادی دنیا هم ازیشان آمدیتا توانستی نشستن مرد دین در کنج غار
از عموم هرج و مرج آزادگان در فتنه‌انداز وفور ظلم و جور آیینه‌ها اندر غبار
سر بود بر سروران آن کو نداند سر ز پایبار بر مردان نهد آن کو نیرزد زیر بار
هرچه گویم عیب این دنیاپرستان با خود استکار دنیا را نیرزد غیر مشت نابکار
داغ ازین دنشوران دین‌پرستانم که نیستدین و دانش را از ایشان غیر ننگ و غیر عار
تخم دین کارند و حاصل غیر دنیا هیچ نهدانه دانش نشانند و نه غیر جهل بار
نه بکار دین درند و نه بدنیا درخورندمشتی این تن‌پرور و مردم درو مردارخوار
کار دنیا زان سفیهان خودآرا هرج و مرجکار دانش زین تبه‌کاران رعنا خواروزار
امت دجال پر کرد این جهان را حیف حیفجای مهدی خالی و پیداست جای ذوالفقار
مهدی هادی امام ظاهر و باطن که هستقایم آل محمد حجت پروردگار
حجتی کز پرده چون برهان عقل آید برونپرده‌های وهم را از هم بدرد تارومار
آن بصورت غایب و حاضر به معنی نزد عقلآن بظاهر در نهان اما به باطن آشکار
کینه‌خواه عدل از ظلم ستمکاران دینانتقام عام‌کش از جهل اهل روزگار
طالب خون شهیدان به ناحق ریختهمرهم دلهای مجروحان از ماتم فگار
آفتاب دولتش چون پرده شب بردردتیرگی برخیزد از عالم چو از دریا بخار
ذوالفقار شاه مردان برکشد چون از نیامخوش برآورد از نهاد دشمنان خود دمار
اختلاف جمله مذهب‌ها برافتد از میانجمله کشتی‌ها به یک جا زین یم آید برکنار
برفتد رسمی دورنگی در میان خاص و عامپرده‌ها را جملگی پیدا شود یک پرده‌دار
دانه‌های مختلف از یک زمین گردند سبزنخل‌های مفترق در یک هوا گیرند بار
نغمه‌های ناملایم یک نوا آید به گوشسازهای ناموافق را شود یک نغمه تار
هست با این دین‌فروشانش نخستین داروگیرهست با این نافقیهانش نخستین کارزار
باد قهرش برکند از بیخ این مشت خسیسموج تیغش در رباید همچو سیل این پشته خار
درنوردد از نظر طومار این وهم و خیالپاک سازد صفحه هستی ازین نقش و نگار
تا برآید آفتاب دین ز ابر ارتیابتا شود در گرد کثرت عین وحدت اشکار
گردد از بس انتظام خلق در عهد خوششجمله عالم یکی شهر و در او یک شهریار
قامت آن سرو بالا کاش آید در خرامتا قیامت را ببیند هر کسی بی‌انتظار
جلوه معشوق بر عاشق قیامت می‌کندشیعه را قسمت بود در عهد او عمر دوبار
معنی رجعت همین باشد به پیش شیعیانگر مخالف منکر رجعت بود با کی مدار
از تشیع غیر عشق و عاشقی باور مکنکی توان بی‌عشق کردن اهل و مال و جان نثار
وعده دیدار جانان مرد را جان می‌دهدچون حیات و مرگ عاشق نیست جز در دست یار
چون توان دیدن پس از مردن همان دیدار دوستگردهم فیاض جان زین مژده من معذور دار