گنج

شمارهٔ ۲۳ - در منقبت امام محمدباقر (ع)

۱۰۱ بیت
طلسم رنگ چمن را بهار بسته چنانکه رنگ بیم ندارد برو شکست خزان
مرور باد صبا بر بساط سبزه دشتز موج مخمل خارا درست داده نشان
کنون که یوسف گل شد عزیز مصر چمنزمانه همچو زلیخا دوباره گشت جوان
به گلشن از دید بیضای برگ غنچه گلهزار معجزه دارد در آستین پنهان
لباس غرق به خون کرده شاخ گل بر چوبمگر ز خون سیاووش می‌کشد تاوان
لطیف طبع ز گلشن نمی‌شود ممنوعهزار سلسله دارد اگر چو آب روان
رطوبتی است هوا را که بی‌مؤونت ابربه پهن دشت فضا منعقد شود باران
ز فیض آب و هوای چمن عجب نبودبسان غنچه اگر دلنشین شود پیکان
ز بس لطافت و نازک مزاجی از نم ابرهوا سرشته در اجزای شاهد بستان
ز بار شبنم بر برگ گل اثر ماندچنان که بر لب خوبان نشانه دندان
به احتیاط رود در چمن صبا که مبادشود ز موج تحرک شکسته شاخ نوان
دل از شکستن شاخ است باغبان را جمعکه مومیایی ابر بهار گشته ضمان
ز بس لطیف شد اجزای باغ نزدیک استکه همچو بوی گل از دیده‌ها شود پنهان
به مردگان بنات نبات در ته خاکدمد به معجزه دم مسیح نامیه جان
ز میوه نیست عجب از وفور استعدادکه چون شکوفه شود بیشتر ز برگ عیان
ز بس رطوبت اشیا عجب نباشد اگرز موج باد صبا تیر خم شود چو کمان
ورق ز بس که رطوبت‌پذیر شد ز هوارقم به صفحه چو نقشی بود بر آب روان
عجب نباشد در باغ چون طلای مذابز بس تری هوا شعله‌گر کند سیلان
میان آتش و آب این زمان که یکرنگی استز شعله کی پر پروانه را رسد نقصان؟
درین بهار اگر بودی آتش نمروددرو نه معجزه بودی دمیدن ریحان
ز تازگی و تری در میانه آتشنهال دود بود همچو سرو در بستان
ز بس گل از سر هر خار بردمد چه عجبگل سرشکم اگر بر دمیده از مژگان
ز بی‌رفیقی کس را چه غم که سایه شخصز روح بخشی باد صبا پذیرد جان
ز نم بر آینه زآنسان دمیده سبزه رنگکه شخص عکس تواند درو شدن پنهان
سحر ز آتش چقماق برق درنگرفتز بس به سوخته ابر داد نم باران
مگر چو نوح به کشتی کنیم سیر چمنکه موج شبنم در باغ می‌کند طوفان
به زور جذبه نسیم گل آیدش به مشاماگر بود قفس عندلیب از سندان
نشاط خنده گل رخت غصه داد به بادفکنده شبنم اوراق غم به آب روان
ز ذوق زود شکفتن گل نشاط‌انگیزبه پای طفره کند طی غنچگی آسان
ز بارنم به زمین سود سینه ناقه ابرو یا زمین ز نمو شد به ابر دست و عنان
به غنچه درنگرم خون دل خورم که چراسری به جیب فرو برده با چنین سامان
طریق درد نهفتن ز غنچه دارم یادکه هست با دل صد پاره دایما خندان
نسیم گل خبر از نشئه جنون داردرفیق گو به گلم بر زند در زندان
به گوش‌های چمن از ترانه مستیبه بلبلان نگذارند ناله را مستان
چنان هوای چمن در نهاد بلبل مستسرشته رغبت پرواز در فضای جهان
که گر کنند پر عندلیب را پریتربدون منت زور کمان شود پران
کسی که ناله بلبل شنیده می‌داندکه جیب گل ز چه رو پاره گشته تا دامان
اسیر کنج قفس باد بلبلی که کنددرین بهار به جز مدح شاه ورد زبان
شهی که عرصه جاهش اگر بپیمایندبه عرض او نرسد ریسمان طول زمان
شهی که خیمه قدرش اگر به پای کنندبه قدر پرده‌سراییست پهن دشت مکان
شهی که بختش اگر سایه گسترد گرددبه زیر سایه یک پایه شش جهت پنهان
امام مشرق و مغرب که آفتاب بلندبود به پرتو مهرش چو ذره در جولان
محمدبن علی باقرالعلوم که هستبلند رایت علمش ستون این ایوان
اگر ز چهره علمش نقاب برخیزدغبار آینه گردد علوم هر دو جهان
نظیر اوست, مجرد اگر بود خورشیدشبیه اوست, مجسم اگر شود قرآن
ردای دانش او دامن ار بیفشاندرود به باد فنا گرد حکمت یونان
ز گرد کوچه او از ازل تلبس روحز فضل سفره او تا ابد تغذی جان
لباس سایه او گر به بر کند خورشیدبه کاینات شب و روز می‌شود یکسان
اگر فکنده دوشش بر آسمان پوشندز نارسایی قامت به‌پا کشد دامان
عدم دگر نکند رخنه در سرای وجودکشد ز حفظ اگر باره‌ای به گرد جهان
ز وسع مملکتش عرصه‌ایست هفت اقلیمز قصر مملکتش غرفه‌ایست نه ایوان
به بحر و بر ز قطاران محملش افلاکبه روز و شب ز اجیران مطبخش ارکان
ز منزلش همه بال و پر ملک روبندچو خاک‌روبی صحنش کنند فراشان
سرادقات جلالش به عرصه‌ای نزنندکه در دیار مکانست و در حصار زمان
ز هر طرف به دو انگشت ازو گذاره شودمربع ار بنشیند به کرسی امکان
هزار سال به قصر جلال او نرسدفلک چو دیو اگر برپرد تنوره‌زنان
یقین به کنه جلالش نشان نمی‌یابدخود به هرزه چه می‌کند کمان گمان
اگر به بحر کمالش فتد شناور وهمچو موج پر بدود لیک کم رسد به کران
عدد اگرچه صحیح است لاتناهی ویچو کسر نصف به حصرش نمی‌رسد به میان
اگرنه بهر عطای کفش بود هرگزگهر نبندد دریا و زر نسازد کان
ولی چه منت کان است و بحر, دستی راکه خاک را کند اکسیر و سنگ را مرجان
عطای او به کسی کم رسد اگر باشدچنان‌که از دگران حرص پر کند دامان
سحاب اگر ز کفش مرتفع شود گرددچو دامن فلک آفاق پر در از باران
ز ریزش کف دُربار او خبر داردمحیط از آن چو فلک گرد می‌کند دامان
عطای او نه همین لعل و زر بود به مثلکه این دفینه خاکست و آن ذخیره کان
که تا ابد ز عطایای بحر دانش اوستهمه تلذذ روح و همه تعیش جان
زهی به حسن شیم از جهانیان ممتازچو شاخ گل که بود سرفراز در بستان
به وسع حوصله تنها, جهان بار خدایبه قدر مرتبه یک تن, خدایگان جهان
به امتیاز مکارم ز همگنان ممتازبه انفراد محاسن فرید عالمیان
بهار عدل تو گر سایه بر چمن فکندز چهره رنگ نگرداندش نهیب خزان
نسیم لطف تو در باغ اگر گذار کندشکوفه در رحم شاخ می‌شود خندان
غبار راه تو با چشم اعتبار کندهمان که با شب دیجور ماه نورافشان
به سایه تو چه‌سان مشتبه شود خورشید!کسی به شعله نکردست اشتباه دخان
میان رای تو و نور آفتاب بودتفاوتی که بود در میان علم و عیان
حهعانیان همه اجری‌خور نصیب تواندبه‌خار بن پی گلبن دهند آب روان
سفیدروی‌تر آید به محشر از طاعتبه آب خاک درت غوطه‌گر خورد عصیان
هزارساله عبادت ز سر برون نبردمخالفان ترا بی‌نصیب از غفران
تمام عمر به یک سجده گربرند به سرکه بی‌رضای تو, سر می‌زنند بر سندان
شقاوت از دل دشمن نمی‌رود به عملکه سرنوشت نشوید کسی به آب روان
تو لایقی به خلافت ز روی عقل و قیاستویی سزای امامت به حجت و برهان
تویی که جابر انصاری از زبان رسولسلام داده ترا بعد قرن‌ها ز زمان
نه قالب تو کم از روح عیسی مریمنه ز آستین تو به دست موسی عمران
چو دست معجزه از آستین برون آرییکیست کار عصای کلیم و چوب شبان
به دست موسی اگر چوب اژدها گردیدشود به امر تو مو بر تن عدو ثعبان
ترا چنان که تویی کوردل اگر نشناختز نقص فطرت شومش بود چه باکت از آن
چو از مشاهده نور عاجز آید کوربه آفتاب درخشان نمی‌رسد نقصان
خدایگانا, آنی که وصف رتبه تونمی‌تواند کردن خرد به فکر و بیان
که مدح و وصف به قدر شناخت باید کردترا چنان‌که تویی خود شناختن نتوان
حواس ظاهر و باطن کجا و طلعت توکجاست دیده خفاش و مهر نورافشان
توان به عقل مجرد ترا مشاهده کردکه درنیاید در ظرف دیده طلعت جان
ولی به عقل نشاید ترا صفت کردنکه در مشاهده‌ات عقل می‌شود حیران
ترا ندیده چه گوید؟ چو دید چون گوید؟که کار گفتن نبود حکایت وجدان
به علم و فضل تو دانسته‌ام ولیک چه سود؟خدا کند که ببینم ترا به چشم عیان
اگرچه نیست مرا حاصلی به جز تقصیراگرچه نیست مرا مایه‌ای به جز نقصان
متاع علم مرا نیست مایه جز سوداتجارت عملم را نتیجه جز خسران
ولیک مهر تو دارم بس است این عملمبه تست معرفت من مرا بس این عرفان
به فضل تست امیدم, چه کار ازین بهترمرا که سود تو باشی دگر چه غم ز زیان
به آب و تاب سخن تاز جمله حیواناتبود تمیز ذاتی گوهر انسان
معاند تو چو حیوان زبانش الکن بادمتابع تو به وصفت همیشه گرم زبان
تمیز دوست ز دشمن به آب و تاب تو بادچنان‌که در صف خرمهره لؤلؤ و مرجان
در آن زمان که پدر را پسر فراموش استبه یاد خود که ز فیاض خود مکن نسیان