شمارهٔ ۲۲ - در منقبت امام زینالعابدین(ع)
شکر خدا که با فلکم هیچ کار نیستبر خاطرم ز هر دو جهان یک غبار نیست
آن پای بر جهان زده رندم که بر دلماندوه آسمان و غم روزگار نیست
مستغنیم به طبع بلند از بلند و پستدر طبعم آسمان و زمین را عیار نیست
فخرم همین بس است که اندر جهان مراروی نیاز جز به در کردگار نیست
جز درگه نیاز که درگاه مطلق استروی دلم ز هیچ در امیدوار نیست
گو از حسد بمیر, مرا هر که دشمن استاینم خدای داده و زین هیچ چار نیست
برگیر چرخ گو ز برم استخوان منطبع هما طبیعت من خوار و زار نیست
خورشید جلوه درنظر ما چه میکندیاقوت, نوشداروی ما را به کار نیست
گردون, به ما زیاده ازین سرگران مباشاین کهنه سایبان تو هم پایدار نیست
من گوهر شریفتر از چرخ و عنصرمطبعم ز جنس گوهر این هفت و چار نیست
در بر مرا لباس تجرد نکوترستجلد هیولوی مرا اعتبار نیست
ما عین صورتیم هیولی چه کاره است؟او جز به پیش صورت ما پردهدار نیست
ازبس پرم ز وضع جهان گوییا جهاننزدم به غیر خانه پر زهرمار نیست
در غربت وجود چنین خوار گستهامورنه کسی به موطن خود خوار و زار نیست
زندان تن وجود مرا خوار و زار کردنیکو چو بنگری چو منی در دیار نیست
خوارم مبین که عزت عشقست بر سرمهرکس عزیزکرده عشقست خوار نیست
بیم و امید عشق دلم را دو نیم کردکین عرش را به غیر دلم گوشوار نیست
از نیستی به صورت هستی رسیدهامحیف این دقیقه بر همه کس آشکار نیست
از عشق گیر سکه نقد وجود خویشکاین سکه دروغ ترا اعتبار نیست
هستی تست سیم دغل دور کن ز خویشجز نقد نیستی را اینجا عیار نیست
دل در جهان مبند که این سیل تند راغیر از ز جان خویش گذشتن گذار نیست
کم گوی از زمین و پر از آسمان ملافجنبش به غایت است و سکون برقرار نیست
گردی است این نشسته, غباریست آن, بهپاجز تیرگی نصیب ز گرد و غبار نیست
در کوچه حدوث نخیزد به جز غبارعالم تمام گرد, ولی یک سوار نیست
بیکار نیست گرچه کسی در جهان ولیرفتم میان کار, یکی مرد کار نیست
نادان اگر نسیم شود بار خاطرستدانا به فرض کوه بود هیچ بار نیست
پست و بلند دهر رها کن که سیل رادر معرض بلندی و پستی قرار نیست
طول امل رها کن و بنشین که این عملبحریست بیکرانه که هیچش کنار نیست
حاصل که غیر حبل متین رضای دوستدست امل به هرچه زنی استوار نیست
ز افتادگی به جای بلندی رسیدهاممعراج را به پایه پستیم بار نیست
این شکر چون کنم که به چندین مناسبتاز من تراست عار و مرا از تو عار نیست
در خون نشسته شکر غم و غصه میکنمدل پارهپاره چون گل و جز خنده کار نیست
در دل نشسته بر سر هم لالهلاله داغلیکن چو لاله داغدلم آشکار نیست
بیداغ نیست یک سر مو بر دلم ز عشقلیک از فلک دلم سر مو داغدار نیست
بیآب و نانیم ز فلک داغ کی کندلخت دلم به خون جگر ناگوار نیست
هر ذره در هوای الهی به جنبشنددر شهر بند عشق زمین را قرار نیست
گر کم کنم سخن ز فلک دلنشینترستزیرا که نزد عقل سخن خوار و زار نیست
قطع نظر ز هرچه کنم خوشتر آیدمجز درگهی که بانی او روزگار نیست
درگاه پادشاه دو عالم که از شرفناخوانده گر رود فلک آنجاش بار نیست
آن پادشاه عرصه دین کز علو قدرخورشید را بر اوج جلالش گذار نیست
شهزاده زمین و زمان زین عابدینشاهی که در زمانه چو او شهریار نیست
دین یادگار اوست چو او یادگار دینچون اهل بیت را به جز او یادگار نیست
گر بندگان درگه او بشمرد کسیبیرون ازو به غیر خداوندگار نیست
حکم مطاع جاری او بس که نافذ استجاری همین به حضرت پرودگار نیست
فوج عقول فیض اشارت ازو برندخیل نفوس را به جز او مستشار نیست
انجم ز نور خاطر اویند مقتبسافلاک را به غیر در او مدار نیست
در عرصهای که خاطر او نیری کندشخص کثیف تا به ابد سایهدار نیست
در بارگاه او که جهان سایهای از اوستافلاک نه طبق همه یک پردهوار نیست
عالم تمام در جلو او پیادهانددر گرد کاینات جز او یک سوار نیست
فیروز جنگ معرکه کارزار نفسکس در جهاد نفس چو او مرد کار نیست
گلبانگ فتح اعظم مردی به نام اوستکس درشکست خویش چو او پایدار نیست
عالم تمام بنده و او پادشاه لیکشاهی که غیر بندگیش هیچ کار نیست
گر خاک پاش سر به نسیمی برآورددر باغ و راغ حاجت باد بهار نیست
هرجا که خلق او نفس عنبرین زندحاجت به مغز کاوی مشک تتار نیست
در هر زمین که نقش پیش سایه افکنددی را خصومتی به گل و سبزهزار نیست
باغی که او شکفته گذشت از حوالیشاز غنچه عقدهای به دل شاخسار نیست
در چار فصل, خار رهش بینصیب نیستدر غنچه بستن است گرش گل به بار نیست
هر لالهای که گرد رهش میکند به چشماز داغ حسرتش دل خونین فگار نیست
در هر هوا که شبنمش از لطف فیض اوستاز شعله لاله گر بدمد داغدار نیست
در عهد توتیایی گرد رهش به چشمنرگس به فیض دیده امیدوار نیست
در سینهای که شعله شوقش علم کشدگل را طراوت چمن خار خار نیست
بیمهر او دل ار همه خود غنچه گل استجز باب سینهکاوی پیکان خار نیست
هرجا کف سخاوت او سایه افکندجز تیرگی نتیجه ابر بهار نیست
در پیش قطرهریزی ابر کفش اگرگوهر چو قطره آب شود آبدار نیست
سر گر به امتحان بدهد کس محیط رادر بحر دست او که به هیچش گذار نیست
هرچند مضطرب بدود هر طرف چو موجره تا ابد ز هیچ رهش برکنار نیست
در پایه پیش بحر کفش چون کفی ز بحرابر از بخار مکرمتش جز بخار نیست
کان را به عهد بخشش او جز به چشم خصمخاکش به سر که یک کف خاک اعتبار نیست
چون ماه علمش از افق سینه سر زنداقلیم جهل را غم شبهای تار نیست
جز سینهاش که نامتناهی دروست علمجایی به گرد نامتناهی حصار نیست
تمکین کوه, سایه حلمش نمیکشدجرم زمین چو گرد رهش در وقار نیست
گردون اگر تصور عدلش کند ز بیمبا دل شکستگان دگرش کارزار نیست
عدلش صفاطلب شده نوعی که تا ابدآیینه را ز گرد کدورت غبار نیست
لطفش چنان ملایمت طبع عام کردکاندر میان رنگ و شکستن نقار نیست
زینسان که رنگ الفت اضداد ریخته استامید را ز خاطر عاشق فرار نیست
از همت بلند درش محو حیرتمکش نسبت تشبه افلاک عار نیست
در حضرتش زمانه به یک پا ستاده استدر خدمتش فلک نفسی برقرار نیست
روزی قدر به پیش قضا شکوه کرد و گفتتا حکم شاه هست مرا هیچ کار نیست
بانگی ز روی قهر به او زد قضا و گفتکای ساده سر این به تو هم آشکار نیست
دانی که کیست این و ورا قدر و حال چیست؟کس در جهان نظیر وی از اقتدار نیست
گرنه وجود او بود این کارخانه راپیش خدای عزوجل اعتبار نیست
حاصل که او نتیجه ایجاد عالم استدر دهر همچو ما و تو او حشو کار نیست
یعنی که ابن سبط رسول مهیمن استبیمهر او بنای جهان استوار نیست
درکش سر رضا به خط اقتفای اوکاین جز رضای حضرت پروردگار نیست
ورنه دگر تو دانی و خشم خدایگانکاری گر اوفتد به منت هیچ کار نیست
شاهی که کارخانه قدرت وجود اوستبا او ستیزه جز به خدا کارزار نیست
آلوده چون به حرف عدویش کنم سخن؟طوطی طبع ناطقه مردارخوار نیست
گوشی به حرف دشمن او چون کند کسی!این شاهراه سامعه سوراخ مار نیست
شاها منم که طینت عنبر سرشت منجز از عبیر خاک درت مایهدار نیست
مهر تو درگرفت سراپا وجود مننوعی که دل ز شعله او جز شرار نیست
روشندلم ز شعله بیدود مهر توکاین شعله مایهاش همه نورست نار نیست
فکر من از کجا و مدیح تو از کجادر بحر مدحت تو خرد را گذار نیست
وصفت ز کارگاه تخیل برونترستاین جنس خوشقماش ازین پود و تار نیست
لیکن بدین خوشم که تسلی فزای دلبیرون ز فکر شغل توام هیچ کار نیست
جز گفتگوی مهر تو نبود انیس منعاشق تسلیاش به جز از حرف یار نیست
بیمهری فلک دل ما را ز خود رماندرحمی که جز به لطف تو امیدوار نیست
لطفت چو گشت ضامن فردای دوستانامروز باکی از ستم روزگار نیست
دانم که جز خلاف رضای تو روز حشرسدی به راه رحمت پروردگار نیست
تا آفتاب نور فشاند به روزگارتا روزگار جز به شتابش قرار نیست
مهرت دل حبیب ترا نورپاش بادخصم تو بیقرار چنان کش وقار نیست
خاک ره تو دیده فیاض را جلاتا از فلک بر آینهاش جز غبار نیست