شمارهٔ ۴۸
چون سر و کار خدنگت با دل استجان به یک زخمت ندادن مشکل است
بر سر کوی بتان از خون دلگشتهام شخمی ولی بیحاصل است
شادمانی را به دل کی ره دهیمتا در این خانه غمش را منزل است
سجده زاهد در حرم یا در کنشتغیر آن محراب ابرو باطل است
بس که شوق کوی او دارم به سرروز محشر گویی اول منزل است
من به دریای غمش افتادهامآن نصیحتگوی ما بر ساحل است
غیر ویرانی چه بیند ملک اوپادشاهی کز رعیت غافل است
جای دارد در میان جان و دلآن که میل قتلم او را بر دل است
هر که در راه وفا داد ای صنمجان به زیر خنجرت او مقبل است
کشتن خاقا چرا داری دریغزآن که او را قتل خود مستعجل است