شمارهٔ ۱۳۴
بهر قتل من مسکین ز چه تیغ آختهایکه به یک چشم زدن کار مرا ساختهای
از سر کوی تو هر گه گذرم با دل چاکهر طرف مینگرم کشتهای انداختهای
سرو شد با همه زیبایی خود پای به گلهر کجا آن قد رعنای خود افراختهای
چه طمع داری از این کشور ویران دلمباج هرگز ندهد مملکت تاختهای
دل خاقان وفاپیشه ز حسرت بردیتا به غیری صنما نرد وفا باختهای