شمارهٔ ۱۳۲
رود تا آسمان در حسن با اواگر خورشید گردد هم ترازو
به صحرای ختن دزدیست رهزنبه روی ترک من آن خال هندو
به بزم حسنت ای سلطان خوباندر آید یوسف مصری به زانو
پریشان کرده گیسو از چپ و راستکمند ناز افکنده به هر سو
نشسته فاخته بر سرو رعنازند از حسرت قد تو کوکو
نیارم شکوه جانان به جان گردکه دارم همچو دل خصمی به پهلو
به قصد جان خاقان تیز کردهخدنگ ناز مژگان تیغ ابرو