شمارهٔ ۱۲۹
رسیده بر سرم آن آتشین خوکشیده تیغ بر قتلم ز ابرو
کشد هر لحظه صد خونین دلی رابهنامایزد چه دست است و چه بازو
بهشت جاودان را من نخواهمبرو زاهد نمیآیم از این کو
مه و مهر جهانتاب فلک رامقابل کی کنم هرگز به آن رو
دل برگشته خاقان غمگینفغان در پیچ شد زآن پیچش مو