شمارهٔ ۱۱۴
آخر بکن ای سنگدل شرم از خدای خویشتنتا کی کنی بیگانگی با آشنای خویشتن
گه با رقیب و سگ بود ای مه تو را غم خود بگواینها بود بود از بهر تو یا از برای خویشتن
یک شب به کویت آمدم صیدت شدم همچون سگتدر عشقبازی دیدهام آخر سزای خویشتن
کردی ز حد افزون جفا گر باورت ناید بیاپیش من و از من شنو شرح جفای خویشتن
جز در دل و در دیدهام منشین خدا را ای صنمهر جا روی جانا بدان البته جای خویشتن
زاین سان که بیرحمانهام خواهی بکشتن من کنونگریم به حال زار خود گیرم عزای خویشتن
بنمای روی خویش را یک دم به خاقان و بکناین عاشق شوریده را جانا فدای خویشتن