گنج

شمارهٔ ۹۷

۵ بیت
کرده‌ام با کافری من عهد و پیمانی دگربسته‌ام عهد نوی با نامسلمانی دگر
بس که خون عاشقان در مذهبش باشد مباحمی‌کشد هر لحظه آن کافر مسلمانی دگر
کنده بودم دل به صد جان کندن از عشق بتانباز شد روزم سیه از چشم فتانی دگر
چند روزی خاطرم از قید زلفی جمع بودشد پریشان کارم از کاکل پریشانی دگر
از غم هجر تو ماندم زنده و گویند خلقهمچو خاقان بعد از این نآید گران‌جانی دگر