شمارهٔ ۲ - مدح حسینخان شاملو
ساقیا می ده که در جوشست خون نوبهارتا به خون خویشتن جوشیم یک دم شعلهوار
ز آن می گلگون که مستان صبوحی کردهاندبر کنار خرقه گل صاف از درد خمار
گریهای بر خاک ما افشان که افشاند آسمانبر لب گل خنده دامن دامن از فیض بهار
با وجود ثروت کونین خجلتها کشندخواهد ار عشق شهیدان قیمت جان فگار
عندلیب آن گلستانم که جوشد بوی گلنشتر نظاره بگشاید اگر شریان خار
آن چنان کآرد چمن فصل بهاران بارگلزخم داغ تازه بار آرد تن ما هر بهار
نالهام آراسته بزمی که از طغیان دردمطربان را نغمه خون آلود میجوشد ز تار
بر لب ما خود خموشی بر سر هم ریختندباد یارب بلبلان را نوحه بر لب خوشگوار
کو انیسی تا کند عرض از لب خاموش مانالهای بر گلشن اقبال خان کامگار
زیب اورنگ خراسان خان عالیشان حسینای به نامت زنده نام میرزا سلطان حسین
عصمت عشقست درد از ناله پنهان داشتنچهره را در زیر سیل اشک خندان داشتن
پاکدامانان این سجاده را شرط رهستاشک از خون دل و آلوده دامان داشتن
ذوق ناکامی دل آشوبست ورنه گفتمتزخم را از سونش الماس پنهان داشتن
با وجود سینه کز بهر خراشی جان دهدچاک را ظلمست محبوس گریبان داشتن
لخت لخت دل بر آتش نه که ایمان وفاستامت غم بودن و غمخانه ویران داشتن
گر دلی داری پریشان لاف رعنایی سزاستنیست چندانی سر زلف پریشان داشتن
گرچه شاگرد غمم از چشم خویش آموختمچاک دل لبریز نشترهای حرمان داشتن
بر دو عالم دامن همت توان افشاند لیکهمت آزاده را ننگست دامان داشتن
ننگ ادبارست ما را خاک بر سر بیختنفخر اقبالست پاس دولت خان داشتن
زیب اورنگ خراسان خان عالیشان حسینای به نامت زنده نام میرزا سلطان حسین
در گلستانی که نخل میوه بارآور کنندنخل ما را رنجها بینند تا بیبر کنند
ذوق ناکامی اگر یابند مستان نیازبادهای ریزند از آن پس سجده ساغر کنند
بر لب زخم شهیدان موج خون بادا حرامتشنهای را گر شهید چشمه کوثر کنند
همت سرگشتگانش بین که همچون گرد بادگر کف خاکی به دست افتد نثار سرکنند
کاردانان محبت در شکارستان عشقانتخاب زخم ناسور از لب خنجر کنند
شمع ما از دورباش بال صد پروانه سوختیاد آن پروانگان کز شعله قوت پر کنند
کبریای عشق بادا بینوایان را حرامروشنان چرخ را گر زیور افسر کنند
روز ما چون شب سیه بختست زینش چاره نیستهم مگر این عرض را با داور اکبر کنند
زیب اورنگ خراسان خان عالیشان حسینای به نامت زنده نام میرزا سلطان حسین
ای جهان جاه را جاهت سپهر راستینخاک قدرت دیده اقبال را مسندنشین
التفات عدل را در سینه باد نوبهاراحتساب ظلم را در دیده میل آتشین
بحر و کان بستند نذر دست همت موکبشهر چه استعدادشان را بود در طینت دفین
ناگهان چون آفتاب فیض یعنی دست اوگشت طالع از سپهر جود یعنی آستین
جنس دولت خاک حرمان ریخت این یک را به سرچین خجلت موج زن گردید آن را بر جبین
نور رایت خلعتی گر در بر آتش کنددود را آید ید بیضا برون از آستین
ور ز نور خلقت افتد لمعهای بر روی آبگر جهان صرصر شود نفتد به روی بحر چین
دوش مدحت بود زیب مجلس روحانیانمیپرستید این دو آیت را دم روحالامین
زیب اورنگ خراسان خان عالیشان حسینای به نامت زنده نام میرزا سلطان حسین
حبذا جشنی کزو سرسبز شد باغ سروردور بادا چشم بد از ساحت این خلد دور
جلوه هر سرو وز هر جلوه یک عالم فریبهر طرف بزمی و در هر بزم یک فردوس حور
از صراحی میدرخشد طرفه میمون کوکبیتافت گویی لمعهای زین آفتاب از جیب طور
ناطقه لالست در توصیف او زانرو که سوختپرتوش در دیده ادراک با نور شعور
از فروغ شمع حسن ساقیان سیمبرجامها چون چشمه خورشید مالامال نور
پیش ازین فراشی این خلد کار حور بودطره دولت گرفت این منصب از گیسوی حور
مطربان هر یک به تاری گشته مضراب آزماوز نوا در مجلس روحانیان افکنده شور
تارهای سازشان گویی رگ جان منستاین نوا سازند زیب گوش ارباب حضور
زیب اورنگ خراسان خان عالیشان حسینای به نامت زنده نام میرزا سلطان حسین
روز هیجا فتنه چون عزم صفآرایی کندوز دو جانب تیغ کین اندیشه بیرایی کند
خنجر مردان ز غیرت کوس تمساحی زندپیکر گردان ز موج زخم دریایی کند
در نخستین موج کز آسیب او گردد سپهرلجه هستی خروش از تنگ پهنایی کند
خون شود از موجه جوشن پوش در دل خصموارچون سنان پردلانت رزم پیرایی کند
چون به احضار براق دولتت فرمان دهیپنجه شیر علم آهنگ گیرایی کند
لوحش الله زآن سبک خیزی که هنگام شتابنقش پایش باد را حبس گران پایی کند
در زمین و آسمان نقش سمش جست و نیافتآفتاب فتح تا پیشش جبینسایی کند
میکشد چون سایه هر سو فتح را بیاختیارور نه نتواند به گردش بادپیمایی کند
پای چون بوسد رکاب فتح هم بوسد زمینجای بسم الله به این آغاز گویایی کند
زیب اورنگ خراسان خان عالیشان حسینای به نامت زنده نام میرزا سلطان حسین
آسمان بدمهر و ما لب تشنه وگیتی سرابگر نگیری دست امیدم زهی حال خراب
یا شبی فرما و شام طالعم را صبح کنطور را یک لمعه کم کرد از دو عالم آفتاب
در ازل هر دست دامان جلالی برگزیددست ما ز آن جمله دامان ترا کرد انتخاب
دست من رای فلاطون داشت ورنه چون توانپی به مقصد برد زینسان از پس چندین حجاب
این ید بیضا مرا در آستین لطفت نهادتا شدم از دامن اقبال سرمد کامیاب
همت ارباب دولت را خواص کیمیاستکاهد و بالد مه از رد و قبول آفتاب
مژده دادندم که دادی رخصت گازرگهمشکر این احسان نگنجد در شمار و در حساب
تو بهشتی دنییام دادی و خواهم روز حشرجنت الماوی دهندت در جزای این ثواب
چون زمان را آمنا آمد دعای جاه توکی گل خورشید را نشو و نما بخشد سحاب
در حریم قدس اما صبحگاهان کردهاماز لب روح القدس وام این دعای مستجاب
تا که نقش نام گیتی را بود نام وجودباد نقش خاتم جم این خطاب مستطاب
زیب اورنگ خراسان خان عالیشان حسینای به نامت زنده نام میرزا سلطان حسین