شمارهٔ ۸ - اخوانیه
ترا ای نور چشم دشمن و دوستز چشم دوربین ما خبر نیست
اگر شد مضطرب شمع مرادتگناه این نسیم مختصر نیست
دلم پروانهای مستست امابه گرد شمع کس گستاخ پر نیست
نسیمم میپرستد بوی گل لیکچو باد نوبهاران دربدر نیست
تو خود دانی که من اشک نیازممرا معشوق جز مژگان تر نیست
نه از گلشن که گر از دیده رویدمرا گل هیچ سامان نظر نیست
کدامین شعله سیر سینهام کردکه صد خلدش نهان در یک شرر نیست
وگر باشد سر و برگ تماشابهشتی تازه چون داغ جگر نیست
مرا هر داغ گلزار نشاط استبهشت من چو باغت مختصر نیست
سخن کوتاه زین آشفتهطبعانملالی هست طبعت را وگر نیست
به کام دشمنان هم باش چندیبه کام دوستان بودن هنر نیست
تو خود دانی که در میخانه دهرمیی از ترک مطلب صافتر نیست