گنج

شمارهٔ ۶ - درستایش مشرقی و عذر‌خواهی از او

۲۲ بیت
زهی ز مشرق طبع تو آفتاب خجلکه هر چه زاده این مشرق‌ست بهتر ازوست
تواضعی‌ست ز تو مشرقی وگرنه سپهرفسرده غنچه پر گرد و خاک این مینوست
چو لب به شعرگشایی ز فیض شادابیسخن بر آن لب مانند سبزه بر لب جوست
ز نو‌بهار ضمیر تو گوش را چون گلهزار گونه طراوت برون ز رنگ و ز بوست
به تخم کاری طبع و به آبیاری فکرچه احتیاج مرا وصف تو گل خودروست
سواد خط دهد از معنی تو نکهت مشکمگر معانی رنگین تو گل شب‌بوست
خیال زلف بتان هست در دل همه کسچرا همین سخن دلکش تو عنبربوست
وفا شکوها صافی دلا ملک طبعاغبار خاطرت از من بگوی تا ز چه روست
اگر فسرده‌زبانی ز غمز حرفی گفتتو خود ندانی کان آب خانه‌زاد سبوست
زبان بنده و بد گفتن آسمان داندکه در قبیله نطقم هر آنچه هست نکوست
به راستی سخنم در زمانه مشهورستوگر کجی‌ست در آن تاب زلف و پیچش موست
در این حدیث دل پاک تو گواه منستزهی به پاکدلی شهره نزد دشمن و دوست
فرشته خویا لعن خدا بر آن شیطانکه سرگردانی خوی تو از غوایت اوست
چو نقش کینه نفس در دلش گره باداکه مغز تلخ همان به که پوسد اندرپوست
گر احمقی سخنی گفت منحرف چه شویشتاب بر اثر بانگ غول نانیکوست
نوای مجلس روحانیان چه می‌داندشکم‌پرستی که همچو نای جمله گلوست
گرفتم آن که زبانم نوای عصیان زدکریم را نه که عفو گناه عادت و خوست
دو بیت کلکم ازین پیش کرده بود انشابرای حال من امروز آن دوبیت نکوست
ز دوستان به گناهی نمی‌توان رنجیدکجی ز دوست پسندیده چون خم ابروست
دورنگی گل رعنا گناه گلشن نیستگناه رنگ رزیهای آسمان دوروست
ولی به عذر تسلی نمی‌شود دل توبهل که خشک شوم همچو مشک اندرپوست
به خاکم ار گذری بعد از آن کنی معلومکه از شمیم محبت‌پرست مرقد دوست