شمارهٔ ۴۱ - تقاضا
ای آنکه ز نور حق چراغتافروخته شد چو از حیا روی
افروز چراغ عیش ما رازآن تازه گیاه آشنا روی
زآن جوهر آشنا که آمیختبا هر نفسی چو آشنا روی
صد گل چمن دماغ را رستچون سنبل زلف دوست خودروی
زآن شعله که هر خراش دودشدارد لب زمزمی ثناگوی
آویزد گرد عارض حسنصد حلقه زلف عنبرینموی
زآن سینه عاشقان که آهشاز بس که گرفته با ادب خوی
در زمزم صدق آورد غسلوآنگاه نهد به سوی لب روی