شمارهٔ ۴۰ - در تقاضا
ای آن که ز نور صبح چراغتافروخته شد چو از حیا روی
افروز چراغ عیش ما راز آن تازه گیای آشنا روی
زآن جوهر آشنا که آمیختبا هر نفسی چو با صبا بوی
صد گل چمن دماغ را زوستچون سنبل زلف دوست خودروی
ز آن شعله که هر خرام دودشدارد لب زمزمی ثناگوی
آویزد گرد عارض حسنصد حلقه زلف عنبرین بوی
ز آن سینه عاشقان که آهشاز بس که گرفته با ادب خوی
در زمزم صدق آورد غسلو آن گاه به سوی لب نهد روی