شمارهٔ ۲ - در تقاضای اسب
حبذا جوهری که چون غم دوستنوشداروی جمله علتهاست
عرض او که جوهر اولیستهر موالید را ابوالاباست
خرد آموز و جاندهست ولیکزنده بی جان و بی خرد داناست
بی بصر همچو شخص عقل ولیکدیده بخردان از آن بیناست
بی زبان لیک بر در نطقشمعجز عیسوی کمینه گداست
نیست صرصر ولیک جنبش اوموج فرمای بحرهای عطاست
خضر نبود ولیک در ظلماتسوی آب حیات راهنماست
دو زبانستو طرفه آنکه بودسخنش همچو طبع صاحب راست
آصف جم نشان قوامالدینآنکه دستور ملک بار خداست
نفی و اثبات کفر و ایمان راتیغ او لا و کلک او الاست
جاه او طرفه عالمیست که چرخاندرو همچو قطره دریاست
کلک و تیغش دروست مرگ و حیاتلطف و قهرش درو صباح و مساست
معجز بخت اوست آن که عدوخام مغز اندر آتش سوداست
آصفا صاحبا خداونداای که جود تو چون بی همتاست
غنچه گلستان وعده توکایمن از رنگ کذب و بوی خطاست
اندرین نوبهار اگر نشکفتگنه مهرگان طالع ماست
برقع از روی راز برفکنمگرچه این نوعروس نازیباست
بنده را اسبکی که گفتستیگرنه آن هم طویله عنقاست
پس بگو ای جنیبت تو سپهرجای این غیرت براق کجاست
یا به شیر سپهر هم بیشهستیا به گاو زمین به یک صحراست
اندرین مرغزار پیدا نیستپی آن یا زمانه نابیناست
یا ازین بادپا همین نامیستیا خود این برق بادوش بیپاست
یا که بر آخور بنات النعشبسته بر میخ قطب پا برجاست
چشم بر کاه خرمن ماهستدیده حرص با جو جوزاست
یا برون زین جهان چراگاهیستکش کمیت عدم حریف چراست
کهنه شد صد جل و فساد هنوزاو علفخوار مرغزار فناست
قلما پر مگوی از آن اندیشکه بگویندت این چه هرزهدراست
تو و گستاخی چنین هیهاتاز تو کاری که لایقست دعاست
تا که اصحاب وعده را هر روزچشم امید بر ره فرداست
همه را یک به یک وفا بکنادبا تو هر وعدهای که دولت راست
آسمان باد حلقه در توعشق تا حلقه در دلهاست