گنج

شمارهٔ ۱ - در عذر خواهی

۲۱ بیت
ای سیدی که نور سیادت ز روی تورخشد چنان که از تتق صبح آفتاب
طفلان شوخ‌طبع معانی ز خاطرتعریان چو سوی صفحه شتابند بی‌ حجاب
ناموس دودمان سخن چون که کلک تستبافد به رویشان ز نفس عنبرین نقاب
لفظی که فیض طبع تو معنی درو نریختنزد خرد شکسته سفالی‌ست بی‌شراب
تبخاله جوشد از لب نازک‌دلان فکردر عهد تو گر از قدح گل خورند آب
اکسیری ضمیرت از اکسیر فکر ساختخورشید از صحیفه و از دوده زر ناب
طبعم که گاه نغمه طراری به بزم فکرشرمنده‌تر ز تار گسسته است در باب
دارد شکسته‌تر ز دل من نوایکیگر خود همه خطاست به گوشت بود صواب
روشن دل تو کش به هزار آب و تاب ساختمعمار‌ «کن» ز خشت و گل صبح و آفتاب
گویند تیره شد ز دم دود مشربمز آن گونه کآفتاب ز گستاخی سحاب
انکار خود نمی‌کنم اما ز حضرتتدارم سوالکی ز کرم لطف کن جواب
تو خود همان شگرف بهاری که خون خشکدر داغ لاله از نم خلقت شود گلاب
من هم نه زلف دلبر و نه شاهد غممکز من به هرزه خانه دلها شود خراب
پس من چرا به هرزه گشایم زبان خویشبا تشنگان نزاع کنم بر سر سراب
ای خوش متاع‌تر دلت از کاروان مصردیگر مریز در قدح شکوه زهر ناب
خود زهر گفتم و ز محبت خجل شدمشهدست در مذاق شهید وفا عتاب
چون شانه صد زبان شده‌ام تا قسم خورماما به زلف دوست نه با آیت و کتاب
کز من بغیر مهر و وفا هیچ سر نزدشرمنده نیستم ز محبت به هیچ باب
مانا که در دل تو گذشتم که تیره شدآن بوسه گاه رحمت ازین آیت عذاب
ور زآنکه عذرهای منت دلپذیر نیستختم سخن کنم به یکی حرف ازین کتاب
من جاهلم ز جهل نخیزد بجز خطاتو عاقلی ز عقل نزیبد مگر صواب