گنج

شمارهٔ ۷۰

۷ بیت
از روز سیاهم شب هجران گله داردوز صبحدمم شام غریبان گله دارد
لب تشنه فتادیم در آن بادیه کآنجااز خشک لبی چشمه حیوان گله دارد
در دامن هستی به فغان آمده پایممسکین مگر از تنگی دامان گله دارد
صحرای فراق تو که ریگش غم و دردستچندان که خورد خون شهیدان گله درد
کو نوح که بر زورق افلاک بخنددامشب که ز دل دیده و دامان گله دارد
پامال دو صد قافله خونست درین راهآن دیده که از سایه مژگان گله دارد
یک گام فزون نیست ره کعبه فصیحیرخش طلب از تنگی میدان گله دارد