شمارهٔ ۲۱۴
زاغ و بلبل همه دارند کهن زمزمهایهر کسی زمزمهای دارد و من زمزمهای
هم نوایی چو درین باغ ندیدم بستمبه فسون بر لب مرغان چمن زمزمهای
رخصت ناله ندادند مرا لیک نفسمیکند بر لبم از ذوق وطن زمزمهای
گرم خونریز که گشتی که شهیدان تراشد گره بر لب هر نار کفن زمزمهای
در شهادتگه ما رقص فصیحی کانجاسر جدا زمزمهای دارد و تن زمزمهای