گنج

شمارهٔ ۲۱ - نکوهش اهل ریا و ستایش علی‌بن موسی‌الرضا علیه‌السلام

۸۸ بیت
دلم بگرفت ز آیین ریاپوشان پالانیروم از کاروان ناله دزدم دلق عریانی
گهی چون باد برخیزم به پابوس تهی گردیگهی چون زلف وا افتم در آغوش پریشانی
همه قلبند اما قلب میزانی نه انسانیهمه غولند اما غول شهری نه بیابانی
همه با نار ایمن از حماقت گرم هم‌چشمیوی خاکسترند از مرده طبعی و گران جانی
کنند از پرده دل صاف خون ظلمت شب راتز درد آن حلی بندند بر نور مسلمانی
بیفشارند هردم دیده را از پنجه مژگانزهاب تیره پندارند بارانیست نیسانی
سرشک از ننگ دامنشان به سوی دیده برگرددزنند اما ملک را طعنه آلوده دامانی
خریدار تماشایند در بازار طور امامتاع دیده را رد می‌کنند از عیب حیرانی
ز چاک سینه می‌لافند اما جیبشان هرگزشهید جلوه چاکی نگردید از گران‌جانی
جگرشان زمهرپرستان و بردوش نفس بندندبه تار سبحه تزویر بار آتش‌افشانی
لب و انگشتشان را عدل‌داور در بهشت آردز فیض ذکرپردازی به یمن سبحه‌گردانی
ز دیده اشک می‌خواهند وز دل ناله بی‌رنجیمتاع درد پندارند دریاییست یا کانی
نه هر جیبی کنداز خشک رود چای دریایینه هر اشکی کنداز موج‌خیز گریه طوفانی
زلیخا نیز آیین جگر بندد ز داغ مابه آیین دگر بندند محرومان کنعانی
همه بگداختند از تاب خورشید خرد چون شمعو بال این خسیسال شد کمال نوع انسانی
اگر اینست دینداری در آیین مسلماناننه دین دارم اگر دارم دگر ذوق مسلمانی
بشد تیزی ز دندان کلک آهن‌خای را ماناز نام این عبوسان می‌تراود کنددندانی
وگرنه نشتری می‌آزمودم بر رگ جانشانکه خون بر خاکشان تا حشر می‌کرد گل افشانی
پرم زین آشیان گیرد پر جبریل اگر دستمبه سوی مشهد مولی ملوک انسی و جانی
گروهی بینم آنجا خلوت‌آرایان قدس اماهمه یوسف صفت در پیکر اجسام زندانی
همه خورشید وزین پیکر به گل اندوده ایزدشانوگرنه می‌شد این نه ظلمت از یک لمعه طوفانی
زتقوی پای بر خورشید نگذارند ور روزیشود از سایه‌شان خورشید پیکر خاک ظلمانی
زمین آید فراهم از پی پابوسشان چندانکه خندد بر دهان دلبران از تنگ میدانی
به جاروب مژه روبند ز اعجاز سبکدستینگاه قدسیان را از در و بامش به آسانی
حکیمانند کز راه تفاخر عقل کل نازداگر خوانند از طنزش پریشان‌گوی یونانی
سراپاشان ز نور قدس مانند کف موسیتوان بر صفحه دل خواندشان آیات فرقانی
کریمانند کز تاب حیا گردند خوی‌افشانبه عصیانی اگر بخشند گنج عفو یزدانی
نهم پا اندر آن فردوس بی‌سر زانکه می‌دانمکه پایم ایمنست از رنج سر سام پریشانی
گهی در کوثر رحمت بر‌آرم غسل و بر‌بندمسرا‌پای بدن از سجده آیین همچو پیشانی
گهی گیرم وضو از سلسبیل عفو و بگزارمنمازی کز سجودم مهر گردد مهر نورانی
ندانم سجده جایز هست بر مهر و مه و انجمکه آرم سجده‌ای دیگر برای شکر یزدانی
گهی چون باد بر خیزم به گلگشت چمنهایشسرا‌پا جرم را آرایم از گلهای غفرانی
معماییست جرم من به نام رحمت ایزدکند حل این معما را زبان علم یزدانی
چراغ محفل ایمن علی موسی جعفرکه از دودش گل خورشید را بخشید رخشانی
زهی از نور امرت پرتو طور جهانگیریخهی از طور نهیت لمعه رسم جهانبانی
حسود مصحف فضل تو جان داد از حسد اماشدش شیرازه اوراق دوزخ چین پیشانی
شکنج آستینت گنج رحمت گشت و می‌ترسمکه قصر عرش را در جنبش آرد ذوق ویرانی
کمال نوع انسان را مضاعف در تو کرد ایزدموخر زانستی در سلسله ایجاد جسمانی
اگر جوید خرد برهان درین دعوی ز من گویمنه اول چون دو چندان گشت در اعداد شد ثانی
به زور بوالفضولان جانشینت گشت خصم آریبه سعی سامری چندی کند گوساله یزدانی
ولی چون آفتاب موسوی مشرق‌نشین گرددشود آن صبح کاذب از شقاوت شام ظلمانی
سحاب جود یعنی دست او چون درفشان گرددطمع گردد کرم‌سان زیور اوصاف انسانی
سحاب جود گفتم دست او را و خطا کردمسرودم نغمه‌ای کز شرم زد لب موج عمانی
سحاب از بحر گیرد آب و این چون موج زن گرددمتاع هفت دریا را کند یک قطره طوفانی
کفش با ثروت کونین شد از شرم خوی‌افشانسحابش خواندم و هم هرزه گفتارم ز نادانی
کشد طغرای رد بر نامه طاعاتم ار قهرتشود خاصیت حسن عمل در نامه زندانی
وگر مهر قبولت مشتری گردد متاعم راستاند در سلم جنس گناهم عفو یزدانی
ترا زیبد مدیح خود چه برهان زینت روشنترکه از هر حرف مدح خویش چون خورشید تابانی
حسودم خنده زن شد کز خطا گشتم خطاب افشانبگو گر نیستی آگه که مستم در ثنا‌خوانی
بیا مشکین غزالان بین به روی دفترم صف صفسیه مست اوفتاده از شراب ناب روحانی
قدیم‌ست این جهان نزد گروهی کز سیه مغزیگلاب شرک گیرند از گل توحید ایمانی
از آن غافل که بی چوب و رسن این چرخ ازرق رادین زودی بهم بستند نجاران امکانی
که تا آب وجود آید ز کاریز عدم بیرونوضو گیرند دربانان آن مرسوم دربانی
نبیند بهره‌مندی بی‌ولایت جرم از رحمتنگردد دیده بی مردمک از سرمه نورانی
معاذالله از آن روزی که در محشر دو عالم راز هم چون گوی بربایند لطف و قهر یزدانی
طپد بر نیش خاری جنت از ذوق دل‌آشوبیگریزد در شراری دوزخ از بیم تن‌آسانی
امید و بیم با هم در نبرد آیند کز یکسوکند خنگت به میدان شفاعت تلخ جولانی
ازل پس‌تر زند چتر و ابد از راه برخیزدوگرنه رنجه سازد تو سنت را تنگ میدانی
گدازد از خجالت قفلهای معصیت بر درچو درتازی به سوی گنج‌های عفو یزدانی
گنه از پرتو عفوت چنان گردد که شیطان راشود چون صبح صادق صفحه اعمال نورانی
کرم بوسد رکابت را که هین درکش عنان ورنهملایک را شود طاعات ناسور پشیمانی
چو در پیچی عنان خون در تن کر وبیان جوشدکه حرمان شفاعت کردشان بر نامه عنوانی
به یادت قطره خونی که توفیق سفر یابدز بس اعضا کنند از بوسه بر پایش گل افشانی
به صد زحمت رسانندش ز دل تا کعبه مژگانحدی خوانان قدسی و پرستاران روحانی
چو بر مژگان خرامد ناز بر پیچید عنانش راکند گر دیده روح‌القدس بالفرض دامانی
شها امشب که سوی عرش مدحت بال زن گشتمرهم تا چار ایوان مسیحا بود ظلمانی
چراغ آفتاب آورد عیسی بر سر راهمنفس بسپرد با من تا کنم صرف ثنا خوانی
کنونم بر سر یک پا چو نخل وادی ایمنبه گلزارت زبان شعله‌ام مست گل افشانی
سر انگشت قبولی گر بجنبانی معانی رابه زنجیر فسون در لفظ نتوان داشت زندانی
برهنه پا و سر بیرون دوند از ذوق پابوستمگر از پایشان رفتار دزدد شرم عریانی
فروغ حسن یوسف می‌زند جوش از در و بامتمنم آن قطره خون کز هجوم ذوق حیرانی
برآرم اربعینی بر سر هر نیش تا روزیبه کام دل رسم در دیده رنجور کنعانی
چه شیرینست با نعتت که الفاظ پریشانمچون لبها روی هم بوسند هنگام سخنرانی
بهار رحمتا دریای غفرانا کرم موجازهی از جلوه‌ات سیراب باغ فضل ربانی
لبی اورده‌ام بر هر سر مو نذر پا‌بوستاگر گویی کنم چون آرزو گستاخ میدانی
نوای خون چکان هم بر سر هر لخت دل دارماگر رخصت دهی گردم در این گلزار دستانی
ندیدم بهره‌ای زین دل جز این کز خون رسواییگهی اشک مرا سازد عقیقی گاه مرجانی
ندیدم روی بهبودی در این ماتم‌سرا هرگزبه دست روزگارم همچو دین در دست نصرانی
زوایای دماغ از تار وسواسم بدان‌سان شدکز آنجا بار بندد عنکبوت نابسامانی
گهی خاموش بنشینم گهی در ناله گم گردمپریشانم نمی‌دانم ولی رسم پریشانی
کفی از ظلمت آوردم که خورشیدی عوض گیرمز بازار ولایت این دلم را مهرت ارزانی
تو دینم ده که گر دنیا دهی آشفته‌تر گردمبه سعی شانه کی هرگز رهد زلف از پریشانی
فصیجی پر صفیر آشفته شه زاغی تو نی بلبلکه امروز از لبت یک ناله برنامد گلستانی
صفیر‌آرای باغ قدس یعنی جبرئیل اینجانوای وحی نسراید بدان فرخنده الحانی
حریم این حرم خود برنتابد بار این زحمتبرو از کعبه گر داری سر ناقوس گردانی
تو نبضی از دوا و درد خود آگه نه‌ای تن زنکه لقمان را نیاموزد مریض آیین لقمانی
نفس درکش وگر ذوق دعایت مضطرب سازدبه ایین دگر زیبد در این حضرت دعا‌خوانی
جگر بگداز و راه روضه مژگان بدو بنماکه این خونین سرشک آرد اجابت را به مهمانی