گنج

شمارهٔ ۲۰ - تعزل

۲۱ بیت
از جان نتوان ساخت ز تو در یتیمیدود دل اخگر نشود نار کلیمی
آنجا که تو دامان تجلی بفشانیخورشید در آن کوچه بود گرد گلیمی
ما با خرد و عشق درین راه فتادیمدیده همه تن در طلب گرد حریمی
بر محمل ما بار دو خورشید گران بودبر زلف تو بستیم خرد را به نسیمی
هیچ از شکن زلف تو شرمنده نگردندخوانند همی مومنت این مشت لئیمی
ور زانکه تویی مومن پس بتکده کعبه‌ستزنار مغان سبحه و فردوس جحیمی
تو مومن و این طرفه که هندو بچه‌ای چندخازن شده در عهد تو در باغ نعیمی
بر گنج وفا خال تو ترکیب طلسم استاز عمر ابد نیمی وز عنبر نیمی
یا معجز حسن است که در مکتب شوخیصد لوح خرد بشکند از نقطه جیمی
یا مردمک دیده روح‌القدس است اینبر روی تو مدهوش چو بر طور کلیمی
یا معجز عیسی است سیه‌روزتر از ماسرگشته در آن زلف به امید شمیمی
گفتم که سپندست رخ حسن برافروختلب طعنه‌فشان گفت زهی فکر سلیمی
این جلوه طور است نه خورشید که باشدز اندیشه هر چشم بدش رعشه بیمی
کام دل از آن روی نگیرد چه کند حسنبرخورده تهی‌دست حریفی به کریمی
فردوس عذارا چمن آشوب نگاراای کوی ترا گلشن فردوس مقیمی
زخمی است فصیحی ز لب تیغ چکیدهوز دایگی مرهم الماس یتیمی
هر شعله آهی نفسش راست انیسیهر خنده زخمی جگرش راست ندیمی
خاکسترم و تن‌زده در گلخن تسلیمنه خنده امیدی و نه گریه بیمی
خوش باش که ما نقش خود از کوی تو بردیمزنهار مکن رنجه در این راه نسیمی
مفرست سوی تربت ما تحفه جانیمپسند جدا از سر آن زلف شمیمی
هر خنده که بر غنچه ما بست بهارانپاشید همان لحظه به تحریک نسیمی