شمارهٔ ۶۸ - در مدح سلطان مسعود ولیعهد سلطان محمود گوید
ترک مه روی من از خواب گران دارد سردوش می داده ست از اول شب تابسحر
من بچشم او را ده بار نمودم که بخسباو همی گفت: بهل تا برم این دور بسر
شب بسر برد به می دادن و ننشست و نخفتدل من خست که ننشست و نخفت آن دلبر
او به می دادن جادوست، به دل بردن چیرچیزها داند کردن بچنین باب اندر
حیله سازد که می افزون دهد از نوبت خویشور تواند بخورد نوبت یاران دگر
کیست آنکو ندهد دل بچنین خدمت دوستکیست آنکو نکشد بار چنین خدمتگر
هر که این خدمت از آن ماه بیاموخت شودخدمت درگه سلطان جهانرا در خور
ملک عالم تاج عرب وفخر عجمسید شاهان مسعود ولیعهد پدر
آن بصدر اندر شایسته چو در مغز خردوان بملک اندر بایسته چو در دیده بصر
جنگجویی که چو در جنگ شود لشکرهاخشک بر جای بمانند چو بر تخته صور
خویشتن را بمیان سپه اندر فکندنه ز انبوهیش اندیشه نه از خصم حذر
در دلیران بگه معرکه زانسان نگردکه دلیران بگه معرکه در مرد حشر
تیرش اندر سپر آسان گذرد چون ز پرندچون کمان خواست عدو را چه پرند و چه سپر
آنچه او با سپر کرگ به شمشیر کندنتوان کردن با شیشه نازک به تبر
خنجر هشت منی گُرزه هشتاد منیکس چنوکار نبسته ست جز از رستم زر
آفرین باد بر آن گُرز که هر زخمی از آنسر سالاری چون سرمه کندبا مغفر
پادشاهان همه بر خدمت او شیفته اندچون غلامان ز پی خدمت او بسته کمر
از پی آنکه همه امن و سلامت طلبندنیست شاهانرا جز خدمت او اندر سر
ایستادن ملکانرا بدر خانه اوبه ز آسایش و آرامش بر تخت بزر
ای خنک ما که چنو کشور ما را ملکستای خنک ما که چنو خاست ملک زین کشور
ملک مابشکار ملکان تاخته بودما ز اندیشه او خسته دل و خسته جگر
از غم رفتن او خسته دلانرا شب و روزآستین بود ز خون مژه همچون فرغر
آن همی گفت خدایا تو بدین ملک رسانآن ملک را که فزون از ملکان دارد فر
این همی گفت خدایا دل من شادان کنبه ملک زاده ایران ملک شیر شکر
حشم و لشکر، بیدل شده بودند همهاز غم وانده دیر آمدن او ز سفر
شکر ایزد را کان انده و آن غم بگذشتکار چون چنگ شد و انده چون کوه چو ذر
چشم ما ز اشک بیاسودو بیک ره بنشستآتشی کز تف او گشت جگر خاکستر
خسرو از راه دراز آمد با همت و کامملک از جنگ عراق آمد با فتح و ظفر
تخت شاهی را شاه آمد زیبنده تختمملکت را ملکی آمد زیب افسر
قلعه ها کنده و بنشانده بهر شهر سپاهجنگها کرده و بنموده بهر جای هنر
بیشه ها یکسره پرداخته از شیرو ز ببرقلعه ها یکسره پرداخته از گنج و گهر
سهمش افکنده به روم اندر فریاد و خروشهیبتش دودبر آورده ز روس و ز خزر
عالمی ز آمدنش روی به اقبال نهادکه همی خواست شدن با دو سه تن زیر و زبر
مرغزاری که بیکچند تهی بود ز شیرشیر بیگانه درو کرد همی خواست گذر
شیر باز آمدو شیران همه روباه شدندهمه را هیبت او خشک فرو بست ز فر
آنکه زین پیش درین ملک طمع کرد همیتا نه دیر آمدبا طاعت و فرمان ایدر
رونق دولت باز آمدو پیرایه ملکپیش ازین کار چنان دیدی، اکنون بنگر
گیتی از عدل بیاراید تا در گذردعدل و انصاف ملک مسعود از عدل عمر
نه همی بیهده دارند مر اورا همه دوستنکند مهر کس اندر دل کس خیره اثر
مهر وکینش دو گره را سبب مزد بریستاین شود زین ببهشت، آن شود ازآن به سقر
دوستی او ز سپاه و زحشم نادره ایستوز رعیت که خراجش بدهد نادره تر
وز رعیت نه عجب، نیز کزین دور نیندمرغ و ماهی چه ببحراندر وچه اندر بر
ای خداوند خداوندان شاه ملکانای ستوده به خصال و به فعال و به سیر
گرچه بازوی هنر داری و دست و دل کارورچه در جنگ بدین هر سه نشانی و سمر
دولت تو نکند دست ترا خسته بجنگبکندکار تو زان به که کند صد لشکر
هر سپاهی که کند جنگ، ترا باشد فتحهر امیری که برد رنج، تراباشد بر
در جهان از شکه عدل تو بنشیند شوروز جهان هیبت شمشیر تو بنشاند شر
ملکان همه عالم بدر خانه توجمع گردند چنان چون به در اسکندر
قیصر رومی پیش تو در آید بسلامقلعه رومیه را پیش تو بگشاید در
شاه ترکستان بر درگه فرخنده توگاه خود خسبد چون نوبتیان، گاه پسر
هر چه اندیشه کنی آن بمراد تو شودتو بدین طالع زادستی بس رنج مبر
ایزد این دولت فرخنده و پاینده کنادبرتو ای نیک دل نیک خوی نیک سیر