گنج

شمارهٔ ۶۷ - در مدح امیر یوسف سپاهسالار

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)قافیه: ار۳۴ بیت
ای پسر! جنگ بنِه، بوسه بیاراین همه جنگ و دُرُشتی به چه کار؟!
جنگ یک‌سو نِه و دلشاد بِزیخویشتن را و مرا رَنجه مَدار
هر دو روزی، سخنی پیش مگیرهر زمان، تازه خویی پیش میار
دل -نگارا!- ز جفا سیر شودبس عزیزا که از این، گردد خوار
نه من ای دوست ترا دیدم و بس،من به بند آمده ام چندین بار
چو من -ای دوست- تو را دارم دوست،تو حقِ دوستیِ من بِگُزار
یارَکی یافته‌ای درخورِ خویشجهدِ آن کن که نکو داری یار
تو چو من یار نیابی به‌جهانمن چو تو یابم، هر روز، هزار
من اگر خواهم، از بخششِ میرکودکانی خَرَمی همچو نگار
میر یوسف، پسرِ ناصرِ دینلشکرآرایِ شَهِ شیرشکار
آن نکوطَلعَت و فرخنده‌امیرآن به‌آیین و پسندیده‌سوار
آن سرافراز و گرانمایه‌هنرآن گرانمایهٔ پُرمایه‌تبار
جنگ‌ها کرده فراوان و به جنگاز بداندیش، برآورده دَمار
مَردِ جنگ است چو پیش آید جنگمردِ کار است چو پیش آید کار
روز جنگ و ش۰غَب از شادیِ جنگبرفروزد دو رخان چون گلنار
به چنین روز به گوشش غوِ کوسزَ ارغنون خوش‌تر و از موسیقار
همه دم، جنگ است اندیشهٔ اوگرچه خفته‌است و اگرچه بیدار
نَبَرَد حمله به‌هنگام نبردجز بر آن سو که مبارز بسیار
هر مبارز که بر او رویْ نهادخورْد بر جانِ گرامی زنهار
تیغش از کوهی، دو کوه کُنَدچون خدنگش ز چِناری، دو چنار
هیچ تیری نزد او بر تنِ خصمکه نه از پشت برون شد سوفار
تیر او گرچه سبک‌سنگ بودکنگره بفکند از برجِ حصار
غیرِ محمود که داند کردننره شیری به‌خدنگی اِشکار؟
بگسَلاند سرِ شیر از تنِ شیرهم بدان‌سان، که کسی میوه ز دار
لشکری را که چون او پشت بُوَداز همه خلق نباشد تیمار
در جوانمردی، جایی‌است که نیستوَهم را از برِ او جایِ گذار
هیچ شب نیست که از مجلسِ اونَبَرَد زایرِ او زر به‌کنار
از پسِ سلطان، امروز جز اوکه دهد بخشش پانصد دینار؟
لاجرم بر درِ او چون مَلِکانچاکرانند به مِلک و به یسار
شادمان باد و به همّت بِرَساد!آن نکوعادتِ نیکوکردار
از دلِ شاهِ جهان نیرومندوز تن و جان به جهان برخوردار
لهو را با دلِ او بادْ سکونبخت را بر درِ او بادْ قرار
تا بر آیینِ بزرگانِ عجمبزم سازد به خزان و به بهار
همچنین مهر به شادی و طرببگذارد صد دیگر بشمار