گنج

شمارهٔ ۲۰۹ - در مدح امیر یوسف بن ناصر الدین سپاهسالار

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: اری۲۳ بیت
ای ترک دگر خیره غم روزه نداریکز کوه برون آمدآن عید حصاری
گریک مه پیوسته به دشواری بودییک سال دمادم به خوشی عید گزاری
مانا علم عیدست آن مه که تو دیدیکو بود بدان خوبی واندوه گساری
آن ماه ندانی که ترا دوش چه گفته ست ؟گفته ست که ای ماه چرا باده نیاری
مه گفت و نکو گفت، من ازتو نپسندمگر تو سخن ماه نکوگوش نداری
زین پیش همی روزه شمردی، گه آن بودگاهست که اکنون قدح باده شماری
برخیز و فراز آی و قدح پر کن و پیش آرزان باده که تابنده شود زو شب تاری
زان باده که رنگ رخ آن دارد کو رااز میر عنایت بود از دولت یاری
آن شاه عدو بند که بگرفت و بیفکندکرگی و دژم شیری اندر ره باری
آن میر جهانگیر که با لشکر کشمیرآن کرد که با کبک کند باز شکاری
آن گرد نکو نام که اندر دره رامبا پیل همان کردکه با کرگ ز خواری
سالار سپاه ملک ایران محمودیوسف پسر ناصر دین آن شه کاری
شاهی که چو او دست به تیرو به کمان بردمشغول شود شیر به فریاد و به زاری
با شیر ژیان روز شکار آن بنمایدکز بیم شود نرمتر از پیل عماری
زآنگونه که ا زجوشن خر پشته خدنگشبیرون نشود سوزن درزی زدواری (؟)
تیغش به گه جنگ چو ابریست که آن ابرخون بارد از آن گونه که باران بهاری
از هیبت او دشمن او گر همه کوهستمعروفتر از کاه به زاری و نزاری
با این همه رادیست که بیشست به بخششبخشش ده هزاری بود و بیست هزاری
ای بار خدایی که خوداز عمر ندانیروزی که درآن روز دو صد حق نگزاری
قدر درم و قیمت دینار ببردیاز بس که درم پاشی و دینار بباری
نزدیک تو بیقدرتر و خوارترین چیزآن چیز که آن را تو به زایر نسپاری
عیدست و بر این عید میی خور که ز عکسشرخساره دیناری گردد گل ناری
رامش کن شادی کن و عشرت کن و خوش باشمی نوش کن از دست نکویان حصاری