گنج

شمارهٔ ۲۰۸ - در توصیف باغ امیر یوسف سپهسالار گوید

باغیست دلفروز و سراییست دلگشایفرخنده بادبر ملک این باغ و این سرای
زین گونه باغ هیچ ندیدم به هیچ شهرزین گونه جای هیچ ندیدم به هیچ جای
باغی چنان که بر در او بگذری اگرازهر گلی ندا همی آید که اندرآی
این باغ و این سرای دل افروز را مبادجز میر یوسف ایچ خداوندو کدخدای
میر بزرگ سایه و میر بزرگ ناممیر بلند همت و میر بلند رای
پاینده بادمیر به شادی و فرخیبر کف گرفته باده رنگین غمزدای
شاه اندرین سرای نشسته به صدر ملکوز دوسوی سرا همه ترکان دلربای
او تکیه کرده بر چمن باغ و پیش اوآزادگان نشسته و بت چهرگان به پای
بت چهرگان چابک چونان که زلفشانباشد همیشه برسمن ساده مشکسای
زین روی باغ صف بتان ملک پرستزان روی صف رود زنان غزلسرای
با چنگ چنگ و بر بط بونصر در عتابوندر میان باغ خوش اندر گرفته پای
میر اندر آن میان بنشاط و نهاده گوشگاهی به رود و گه به زبان ملک ستای
هر روز دولتی دگر و نو ولایتیوان دولت وولایت درخشندی خدای
هر جایگه که رای کند دولتش رفیقهر جایگه که روی نهد بخت رهنمای
شاهان به وقت بخشش ازآن شاه یافتهگه ساز و گه ولایت و گه اسب و گه قبای
در جنگ ودر سفر ز دو سایه جدا مباداز سایه علامت واز سایه همای