گنج

شمارهٔ ۶ - كفر زلف

۷ بیت
نگشود بی تو دل به فضای چمن مرادر دیده خار گشت گل و یاسمن مرا
با درد خلق فارغم از سیر باغ و راغخوش کنج درد و گوشه ی بیت الحزن مرا
آواره ام ز کوی تو جور رقیب کرداین تیره روز خواست جلای وطن مرا
مردم ز دوری تو و از وصال بی نصیبدر بر به جای خلعت وصلت، کفن مرا
ساقی ز جام عشق چنان ساز بیخودمکز لوح هستی ام برد این ما و من مرا
از بس حدیث عشق تو را کرده ام بیانخوانند عاشقان همه استاد فن مرا
من شیخ شهر بودم و پرهیزگار دهرشد کفر زلف یار چنین راهزن مرا