شمارهٔ ۲۳ - طالع سعد
یکی از وصل جانان بهره ور شدیکی از اشک و غم خون در جگر شد
یکی از خون دل پرورد نخلیدگر برخورد از او چون با ثمر شد
بگردد طالعم شاید شود سعدکنون مشکل که نحس مستمر شد
چه خواهی چرخ از این آشفته حالمکه از زلف سیاهش تیره تر شد
بتا برگو خطا از ما چه دیدی؟که میل خاطرت سوی دگر شد
چو شب بگرفت زلفت خصم در دستبه جانم هر سر مو نیشتر شد
نه پنداری که مهرت کم شد از دلنگردد کم و لیکن بیشتر شد
دو دستش غل شود در گردن مرگاگر با آن میان دست و کمر شد
یکی را خلعت شادی به بر دریکی از هجر جانان خون جگر شد