گنج

شمارهٔ ۲۰ - شب هجران

۹ بیت
مگر آن زمان به داد دل من رسیده باشدکه گیاه ناامیدی زگلم دمیده باشد
ز صباح حشر ترسد مگر آن گناهکاریکه شب دراز هجران صنمی ندیده باشد
مکن ای صبا مشوش سر زلف آن پری رابگذار خاطر ما دمی آرمیده باشد
دل من ز دیده بیرون به هوای زلف او شدنتوان گرفت مرغی که قفس پریده باشد
نکند سلامت آن کس من زار ناتوان راکه به عمر خار عشقش به جگر خلیده باشد
به ره وفا و مهرت همه راست رو چو تیرمبه قدم مبین که از غم چو کمان خمیده باشد
به حیات جاودانی نرسم مگر زمانیکه سرم به راه عشقش و ز تنم بریده باشد
گلهٔ شب فراقش به نسیم صبح کردمنه عجب که شرح حالم ز صبا شنیده باشد
به خدا که شیخ در سر همگی خمار داردچه شود ز جام وصلت قدحی کشیده باشد