شمارهٔ ۱۸ - مسافران دیار غم
به مسافران دیار غم اگر از وطن خبری رسدبود آنچنان که حیات جان، به مریض محتضری رسد
همه شب دو دست دعای من، سوی آسمان که ز لطف حقمگر این شبان فراق راه ز پی دعا سحری رسد
نه ز یار پیک بشارتی نه به عهد وصل اشارتینه ز مهر کلک و کتابتی، به فتاده از نظری رسد
بروای فلک که شوی نگون ز تو داد طالع واژگونکه غمی نرفته ز دل برون ، غم و درد تازه تری رسد
نه به کلبه ام ز تو تابشی، سوی عاشقان نه خرامشیچه زمان بود که نوازشی، به گدای دربدری رسد
صنما نهال قد تو راه به زمین سینه نشانده امکنم آبیاریش از مژه که از این شجر ثمری رسد