شمارهٔ ۱۶ - قحط یار نیست
دلبرا ناز تو بر ما عار نیستنیم جو پر خاطر ما بار نیست
گر تو ما را می نخواهی گو مخواهجان به قربان تو قحط یار نیست
با که گویم با تو گوید یک سخنوه که یک کین محرم اسرار نیست
آشنا بودی شدی بیگانه خوخاطرت جز مایل اغیار نیست
عاقبت گردی پشیمان زین روشاین سخن را جای هیچ انکار نیست
طعن ارباب عنادم می کشدورنه جورت این همه دشوار نیست
راست خواهی نیکوان دیوانه اندیک پری رخ عاقل و هشیار نیست
این حکایت گشت روشن همچو روزشد محقق شاهدی در کار نیست
ورنه کی عیسی گذارد خر خردبا که گویم یار برخوردار نیست