شمارهٔ ۱ - قبلهٔ جمال
پنهان به سینه دارم پیوسته راز خود راوز دل خبر نسازم جز دلنواز خود را
چون شمع اشک ریزم از آتش فراقشپنهان چگونه سازم سوز و گداز خود را؟
از خویش می روم من زان رو کنم مهیااز ضعف و ناتوانی خود برگ و ساز خود را
محمود اگر بدیدی این سرو ماه طلعتاز دل برون نمودی مهر ایاز خود را
بی قبلهٔ جمالش در شک و سهو بودمبستم چو با جمالش عقد نماز خود را
وجّهتُ وَجْهی از دل گفتم به ابروانشبر خاک پاش سودم روی نیاز خود را
از بیم خصم بدخواه، کوتاه می نمایماز دامن وصالش دست دراز خود را
ای شیخ دل نهادن بر رنگ و بو چه حاصل؟میکن حقیقی آخر، عشق مجاز خود را