گنج

مسدس - غزل حضرت مخدوم [جامی] است که بحکم عالی مسدس کرده شده است

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اکاشکی۲۷ بیت
کردمی در خاک کوی دوست مأوا کاشکیسودمی رخسار خود بر خاک آن پا کاشکی
آمدی بیرون ز کوی آن سرو بالا کاشکیبرقع افکندی ز روی عالم آرا کاشکی
دیدمی دیدار آن دلدار رعنا کاشکیدیده روشن کردمی زانروی زیبا کاشکی
کوی آنمه تا بود جنت نمی باید مراتا بود جنت به دوزخ دل فرو ناید مرا
پیش لعلش کی دهن با کوثر آلاید مراتا بود آن سرو طوبی خوش نمی آید مرا
خاطر اندر سایه طوبی نیاساید مراسایه کردی بر سرم آن سرو بالا کاشکی
دی شدم افغان کنان تا کوی آن سرو بلندتا جمالش بنگرم هر گه برون راند سمند
منتظر می بود تا امروز جان مستمندچون برون آمد بروی خویشتن برقع فکند
گرچه امروز از جمال او نگشتم بهره مندوعده این دولت افتادی بفردا کاشکی
در دل زارم هوس دیدار آن گلچهره بودعازم قصرش شدم چون آن هوس در دل فزود
مانع آمد حاجبم وانگه بصد گفت و شنودجانب گلزارم از بهر تماشا ره نمود
عاشقانرا رخصت گل چیدن و دیدن چه سود؟بودی آن گلچهره را اذن تماشا کاشکی
با وجود آنکه دلرا نیست زان گلرو نصیبنی گل آن رو که خاری از سر آن کو نصیب
نی به جان یک نکته زان لبهای شیرین گو نصیبنی به چشمم جلوه ای زان عارض نیکو نصیب
کاشکی گویم مرا گشتی وصال تو نصیببی نصیبان را نصیبی نیست الا کاشکی
نیست اهل زهد را آگاهی از اسرار عشقنقد دین بی قیمت افتادست در بازار عشق
از طریق عاقلی بیزار باشد زار عشقدین همی بر باد باید داد در اطوار عشق
با وجود عقل و دین سامان نگیرد کار عشقدر هجوم این شدی آن هر دو یغما کاشکی
آنکه شرح حرف هجرش کام جانرا ساخت مراز زبور عشق دان هم بیناتش هم ز بر
بسکه وصف او بود ورد زبان عبد و حرگشته است از در نظم اهل طبق آفاق پر
نظم جامی را که شد در وصف لطف او چو درجا نبودی غیر گوش شاه والا کاشکی
خسروی کز شمع رایش میبرد خورشید نورماه نو بهر غلامانش سزد نعل ستور
بندگان او گه رزم آوری خاقان تورچاوشان او همه شاهان گه عیش و سرور
شاه ابوالغازی که میگوید شه انجم ز دوربودیم در سلک نزدیکان او جا کاشکی
آنکه گردون نیست در سرعت بسان عزم اوعقل کل انگشت حیرت در دهان از حزم او
لرزه در اندام بحر آمد ز عزم جزم اوهر چه راند باد مغلوب از بساط رزم او
هر چه خواهد باد حاصل در حریم بزم اووز حریم بزم او صد ساله ره تا کاشکی