مرثیه حضرت مخدوم نورا [نورالدین عبدالرحمن جامی]
هر دم از انجمن دهر جفایی دگر استهر یک از انجم او داغ بلایی دگر است
روز و شب را که کبود است و سیه جامه دروشب عزایی دگر و روز عزایی دگر است
بلکه هر لحظه عزائیست که از دشت عدمهر دم از خیل اجل گرد فنایی دگر است
هست ماتمکده ای دهر که از هر طرفشدود آهی دگر و ناله و وایی دگر است
آه او هست به دل تیرگی افزایندهوای او نیز به جان یأس فزایی دگر است
گل این باغ که صد پاره ز ماتم زدگیستهر یکی سوخته خامه قبایی دگر است
آب او زهر و هوایش متعفن چه عجبکه درین مرحله هر روز وبایی دگر است
اهل دل میل سوی گلشن قدس ار دارندهست ازانرو که درو آب و هوایی دگر است
نزد ارباب یقین دار فنا جایی نیستوطن اصلی این طایفه جایی دگر است
زان سبب مست می جام ازل عارف جامسرخوش از دار فنا سوی وطن کرد خرام
ای حریم حرم قرب الهی جایتطرف جنت فردوس کجا پروایت
چون شدی از حرم ملک به سیر ملکوتبود در انجمن خیل ملک غوغایت
طوطیان حرم قدس به حرم مشتاقتبلبلان چمن انس به جان شیدایت
سیمیا کار قضا مهر دگر داد طلوعچرخ را از اثر روشنی سیمایت
نه فلک چرخ زنان آمده بر اطرافتبوده گویا به سر هر یک ازان سودایت
شور در عالم ارواح بیفتاد از آنکه بنوشند به جان نکته روح افزایت
روح اقطاب رسیدند باستقلالتجان اوتاد فتادند به خاک پایت
دست بر دست ربودند ترا تا جاییکه در این غمکده هم خواستی آنرا رایت
تو شدی واصل مقصود حقیقی و بماندتا قیامت به جهان شیون و واویلایت
در فراق تو غمین ماند دل غمزدگانتیره زین گوشه ماتمکده ماتم زدگان
تو برفتی و دل خلق جهان زار بماندتا قیامت به فراق تو گرفتار بماند
زاتشین آه دل سوختگان تا به ابددودها در خم این گنبد دوار بماند
اهل توحید که بی مرشد کامل گشتندصدشان مشکل حل ناشده در کار بماند
سالکانرا که کمال از تو رسیدی به سلوکعجزها در روش و نقص در اطوار بماند
امرا را که شدی مشعل مهر از تو منیرتیره شد مشعل و تا حشر شب تار بماند
صد خلل راه بدین یافت که دین دارانراسبحه بشکست به کف رشته زنار بماند
سر حق رفت پس پرده کتمان که ز اشکبه گل اندوده و در مخزن اسرار بماند
نه که صد خار الم در دل احرار خلیدکه دو صد بار ستم بر تن ابرار بماند
طالبان را روش راه فنا رفت ز دستهر یکی در پس صد پرده پندار بماند
چه تزلزل که ز فوت تو در ایام افتادزان تزلزل چه خلل ها که در اسلام افتاد
زین عزا در همه عالم نه گدا ماند نه شاهکه کشیدند به سوگ تو دو صد ناله و آه
ابرسان گریه کنان نعره زنان سایه فکندبر سر نعش تو خورشید کرم ظل الله
گر میسر شدیش نعش کشیدی بر دوشچون من سوخته دل جانب مدفن همراه
شهریاران جهان چاک زده جامه به تنپیش تابوت تو پویند به احوال تباه
سر بلندان زمان در پی نعشت شده پستهمه گریان و کشان بار تو با پشت دو تاه
شده هر پایه مهد تو بدوش یک قطبلیک هر چار شده ندبه گرو وا اسفاه
عالمی را به سوی عالم دیگر بردننتوان جز به چنین بار کسان آگاه
جزعه اکبری افتاد که با این همه چشمچرخ گردون نتوانست بدانسوی نگاه
گرچه شام تو شد از نور چو مهتاب سفیدهیچکس لیک ندیدست چنان روز سیاه
به نمازت که هزاران ز بشر پیوستندصد هزاران ز ملایک به هوا صف بستند
همه بردند به افغان و دل چاک تراجای کردند چو گنجی به دل خاک ترا
خیل ارباب ارادت همه را خاک به دلهر یکی خواست کشیدن به دل چاک ترا
سر پاکان جهان بودی ازان ای گل پاکپاک آورد و دگر برد همان پاک ترا
غرقه بحر وصالی که بچشم همتروضه چون گلخن و طوبیست چو خاشاک ترا
روح پاکت چو به بالای نهم چرخ شتافتزینکه تن زیر زمین رفت کجا باک ترا؟
همه پاکان جهان را به تن پاک رسیدآنچه بر پیکر پاک آمد از افلاک ترا
چون تو گنجی که فلک داشت نهان کرد بخاکنه پی حفظ که از غایت امساک ترا
عقل کل بودی از ادراک معانی زان رونتواند که تعقل کند ادراک ترا
قسم یاران ز تو گر زاری و غمناکی شدلیک زاری نبود چون من غمناک ترا
زده صف خیل اکابر که برا ای مخدوممخلصان را مکن از دیدن رویت محروم
دوستان در همه فن نادره عالم کو؟افضل و اعلم اولاد بنی آدم کو؟
در بیابان تمناش خلایق مردندبه دوای همه آن خضر مسیحا دم کو؟
دل اصحاب شد از تیغ فراقش صد زخمآنکه بودی بهمه خلق خوشش مرهم کو؟
حجره خالی و پریشان شده اوراق و کتبصاحب حجره کجا ناظم آن هم کو؟
در سرا نیست به جز خودکشی غمزدگانآنکه تسکین دهد اینرا و خوردشان غم کو؟
خامه رو کرده سیه سینه خود را زده چاککه خداوند من آن بر علما اعلم کو؟
در خراسان نتوان گفت که کس خرم نیستکس که در روی زمین یافت شود خرم کو؟
نه که در خانقه زهد فتاد این ماتمدر خرابات فنا نیز به جز ماتم کو؟
گذراندن به فنا عهد کنم باقی عمرکاندرین دیر کهن عهد بقا محکم کو؟
عشقبازان ز غم آتش به دل افروخته اندجان گدازان هم ازین آتش دل سوخته اند
ای که در پیش گرفتی سفر دورو درازکه بدین نوع سفر هر که بشد ناید باز
نه که از نوک قلم باز به بستی ره سحربلکه از بند زبان بردی از آفاق اعجاز
نفس قدسیت از کس نتوان یافت دگروحی را بعد نبی زانکه نشد کس ممتاز
شاه را ماند بجان زاتش هجران تو سوزبنده را در دل صد پاره ز داغ تو گداز
نه شه و بنده که تا روز قیامت در دهرهر که باشد بود از ماتم تو نوحه طراز
گرچه رو در تتق وصل نهفتی که شویتا ابد جلوه کنان در حرم عزت ناز
مدد از روح پر انوار خودت نیز رسانکه خرابند ز هجر تو بسی اهل نیاز
هر که صد قرن بماند به جهان هم به فسونبرباید ز جهانش فلک شعبده باز
ای رفیقان همه را عاقبت کار اینستفکر انجام کسی به که کند از آغاز
شاه معنی را اگر صورتی افتاد چنینباد تا حشر شه صورت و معنی آمین!