شمارهٔ ۲۲۹ - تتبع خواجه
دل سوزد از غم رخ آن شوخ مهوشمساقی کجاست باده که بنشاند آتشم؟
دیوانه گر به دیر مغان رو نهم چه عیبچون من اسیر مغبچگان پریوشم
گر نیست وجه بادهام اما پی پسندمستان شوم ز هر خم اگر جرعهای چشم
هستم گدای دیر ولی نقد احترافپاشم به پای مغبچه آنگه که سرخوشم
بیخود شوم ز عشوه ساقی به رویم آباز می زنند بو که رهاند ازین غشم
رنج خمار و انده دهرم خراب ساختکو چارهای جز آنکه دو پیمانه درکشم
فانی ز زلف حور چه خوش دل شوم که منز آشفتگی طره شوخی مشوشم