شمارهٔ ۲۲۷ - تتبع خواجه
چه خوش باشد که باشد در بهارمکنار جوی و سروی در کنارم
گهی باشد به سبزه افت و خیزمگهی باشد به ساغر گیر و دارم
بود چون آب چشم و آتش دلتذروان بر کنار جویبارم
ز دست ساقی گلرخ دمادممی گلگون کند دفع خمارم
همینم گر بود ارزانی از چرختوقع شوکتی دیگر ندارم
بلندان را چو آخر خاکساریستبحمدالله کز اول خاکسارم
ز بت گردید سوی قبلهام روز پیر دیر ازین رو شرمسارم
خودی از خود بیفکندم چو فانیسبکتر شد براه عشق بارم