شمارهٔ ۲ - ترکیب بند
خورشید کارنامه ملک جهان نوشتنوروز عزل نامه صرف زمان نوشت
گردون به خط حکمت و اشکال هندسهفصل بهار بر ورق بوستان نوشت
رضوان به آنکه دست به خوی زمانه داشتاقرارنامه سوی جهان از جنان نوشت
دست صبا ز گفته دستان زنان به باغبر دستهای لاله چه خوش داستان نوشت
چون لاله در حرارت تب باز کرد لبباد بهار مهر تبش بر زبان نوشت
بر گل به زر ساده و شنگرف سوده ابرحرزی به خامه خوش و خط روان نوشت
صحرا چو شد ز سبزه چو لوح زمردینگردون بر او حروف گل و ارغوان نوشت
چون داده سرو را عمل سال نو صباتقلید او هوا به خط ضیمران نوشت
کلک زمین نگار چو برداشت آسماننامه به نام خسرو خسرونشان نوشت
بر خط دولت از پی توقیع شاه چرخطغرا کشید و نامه گشاد و نشان نوشت
فرمانده زمانه و شاهنشه جهانکو را زمانه عمر ابد بر جهان نوشت
برجیس مهر چهر منوچهر کآسماناز نام و کنیت و لقبش حرز جان نوشت
شاهی که بر جریده جان ستمگریدستش فصول عدل به نوک سنان نوشت
تیر از زبان تیغ یمانیش بر فلکزی خطه امان همه خط امان نوشت
زهر از بلای زهره بندیش در ازلخط ها سیاه کرده به هندوستان نوشت
بر رایت مبارک او دست روزگارنصر من الله از ظفر جاودان نوشت
نامی که آستین فلک را طراز بودبسترد ز آستین و برین آستان نوشت
شش حرف نام او ز شرف هفت هیکل اندکز بخت بر صحیفه هفت آسمان نوشت
در معرکه چو آتش و بهرام سرکش استشاید که فخر تخمه بهرام و آرش است
بستان کنون ز حسن به عالم علم شودو آن زشتی زمانه به ناکام کم شود
ابر دژم در آید و در بارد از بهارروی زمین ز یمن یمینش چو یم شود
طبع زمانه خرم و خندان و تازه رویاز تیرگی و گریه ابر دژم شود
از تابش اثیر هوا پر زنم شدستاز بخشش سحاب زمین رشک یم شود
صحرا به هر طرف ز بس آرایش و طرفهمچون بهار مانی و باغ ارم شود
آید بنفشه را ز سمن رشگ از آن قبلرویش کبود گردد و پشتش خم شود
گردد ز لاله روی زمین پر فروغ شمعهر شامگه که روی هوا پر ظلم شود
گل چون عروس جلوه کند وز نثار ابردامنش پر ز در و دهان پر درم شود
نرگس به سر چو کسری و جم تاج بر نهدچون لاله کاس کسری و گل جام جم شود
گردد سمن چو پشت شمن خفته بر چمنوز غنج و ناز غنچه روی صنم شود
اطراف بوستان به طرایف شکوفهاخرم بسان مجلس شاه عجم شود
خورشید ملک شاه منوچهر بر فلکبی جود او وجود کواکب عدم شود
شاهی که نام نحس زمانه در آسمانگر حکم او نجوم فلک را حکم شود
در آسمان همت او زود گردد آسگر آسمان بخصمی او متهم شود
نه چرخ پانزده شود و آفتاب هفتگر نقش نام او به فلک بر رقم شود
با دین و داد او چه عجب گر دیار اواز حرمت و جلال چو بیت الحرام شود
گردون گر از وفاش بگردد به تیغ اوگردش نکرده گردن گردون قلم شود
در دست و طبع جان مخالف ز هیبتشگلبرگ خار و لهو غم و نوش سم شود
شد عقل و هوش و جان و دل بدسگال اوماند از تنش خیالی و آن نیز هم شود
دریا دل اوست کز کف رادش گه عطادریای شرق و غرب غریق کرم شود
بیند نود هزار دگر ارتفاع خویشگر آسمان به حشمت او محتشم شود
چون عرصه زمین ز بهار آسمان وش استعالم چو عیش او خوش و چون طبع او کش است
روزی خوشست عیش در این روزگار بهوز هر چه اختیار کنی وصل یار به
چون مرغ زار زیر نوازد به مرغزارما را حریف مرغ و وطن مرغزار به
در لاله زار لاله چو رخسار یار شدچون من ز درد فاخته را ناله زار به
دلخواه گشت باغ بدین فصل دلفروزدلدار در میان و دل اندر کنار به
خرم شد از بهار جهان همچو روی یاریعنی که وصل یار به فصل بهار به
سیمین عذار شد ز سمن عارض چمندر بر بت سمن بر سیمین عذار به
نوروز خرم آمد و خوش کرد عیش خلقامروز جام جفت می خوشگوار به
در جویبار چون لب یار آب و رنگ نیستبا یار نوش لب به لب جویبار به
با آن بت بهار و گل نوبهار جانکز نوبهار او گلی از صد بهار به
ماه دو هفته گرد رخ نور پاش اوهر پرتوش ز ماه دو پنج و چهار به
کافور روی و عنبر مویش به فعل و بویاز مشک همچو خاک در شهریار به
شیر عدو شکار منوچهر شیر گیرکز شیر شرزه خود سگ او در شکار به
شاه جهانگشای که در زیر چتر اوستصد نیزه ور ز رستم و اسفندیار به
او به ز صد هزار سوار است روز جنگدر صد سپه ز یاری او یک سوار به
دست و دهان و چشم و دل بد سگال اوپر باد و خاک خوشتر و پر آب و نار به
در سر گرفته باد بروتی عدوی اوخاک سم سمندش از آن خاکسار به
آری ز نور بولهب اندر نهیب ناراندر بهشت خاک کف یار غار به
از بهر خار جان عدو همچنین مدامدر گلستان دولت او گل ببار به
او کارساز خلق و طلبکار نیکوئیستکارش به کام دایم و بختش به کار به
گیتی چو فرش باغ ز فرش منقش استکز سنبلش فراش و ز شمشاد مفرش است
باز آمده بهار و دل از من جدا شدهمن بینوا به دست غم و دل نوا شده
گرمم نهاده داغ دل سرد مهر یاربر داغ گرم او دم سردم گوا شده
جان از تنم ربوده و دل در برم بدوآرام ناگرفته و آسوده نا شده
جان مرا ز فرقت رخسار خوب اوبیگانه گشته راحت و رنج آشنا شده
بر من حواله کرد جفای زمانه راو او چون زمانه از سر مهر و وفا شده
با من که در وفاش فرو رفت روز منچون طبع روزگار دلش پرجفا شده
از آرزوی عارض خورشید نور اوخورشید پیش دیده من چون سها شده
در هجر آن نگار نوآئین روان مناز نعمت و نوای و طرب بینوا شده
او سخت کرده پای دل اندر رکاب هجرمن گمره و عنان دل از کف رها شده
از بس که برد چرخ ز پیوند ما حسدچرخ حسود قاطع پیوند ما شده
دور از نفاذ دولت و اقبال پادشاهغمهاش در دل (فلکی) پادشا شده
سلطان نشان عصر منوچهر آنکه هستزو خصم نیست گشته و دشمن فنا شده
از خطی اثیر فش مستوی قدشآب خزر چو خاک خط استوا شده
ای خاک بارگاه تو از بهر آب رویدر دیده نجوم فلک توتیا شده
اقلیم های روی زمین شرق به غرباندر سود ملک تو اقلیم ها شده
سیماب آسمان و مس آفتاب رااندر رکاب و خاک درت کیمیا شده
در طاعت تو دهر دو دل یک دل آمدهدر خدمت تو گنبد به تو دوتا شده
پیران نور پاش فلک را گه سجودخاک در تو مسجد حاجت روا شده
در طالع مبارک تو طبع چرخ راعین الکمال سغبه عین الرضا شده
در کشور ششم ز نهیب سموم تومردم رمیده روح چو مردم گیا شده
زآن همچو شش جهت رقم نام تو شش استکانجا که نیست نام تو عالم مشوش است
شاها زمین ملک تو را زر نبات بادچون آسمانت بر سر عالم ثبات باد
ایام حاسدان تو در حادثات شداوقات نایبان تو بی نایبات باد
در موکب تو شوره چو خاک بهشت گشتدر ساغر تو باده چو آب حیات باد
بر نطع کینه در گذر ملک خصم رااز بیدق سیاست تو شاه مات باد
بر عالم بقات ز دیوان لم یزلصد عمر نوح و ملک سلیمان برات باد
فرمان پنج حس تو تا جاودان روانبر چار طبع و نه فلک و شش جهات باد
چونان که بندگانت ز محمود برترندپیوسته فتحهات به از سومنات باد
آن لحظه کز سنان تو یابد عدو نجاتدست هلاک متصل آن نجات باد
از بخشش کف تو و بخشایش دلتآفاق پر صلات و جهان پر صلات باد
در دفع سر دشمن و بر قهر شر خصمدر هر سفر تو را ز ظفر معجزات باد
بر اهل جمله روی زمین خدمت تو فرضهمچون نماز و روزه و حج و زکات باد
در حل و عقد ثابت و سیاره چرخ رابا التقای سعد به تو التقات باد
آن را که دل به کینه شود با جفات جفتقسم از پی وفات ز گردون وفات باد
از تیغ آب داده دریا نهیب توچشم عدو چو چشمه نیل و فرات باد
کلک سخات را پی توقع مکرمتشب نقش و روز کاغذ و دریا دوات باد
تا آسمان محیط زمین است حکم توچون آسمان محیط همه کاینات باد
طول ممالک تو مخلد علی الدواماز حد شرق تا به حد خالدات باد
در گشت چرخ ملک بقای تو جاودانثابت بسان قطب و سهیل و بنات باد
تا خاک زیر آب و هوا زیر آتش استخوش باد طبع تو که طبایع به تو خوش است