گنج

شمارهٔ ۱ - ترکیب بند

وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)۶۹ بیت
سوری که حور در وی پیرایه برگشایدرضوان که نثارش عقد گهر گشاید
بر عزم خدمت او حورا میان ببنددوز شرم زینت او جوزا کمر گشاید
رضوان اگر جنان را هر هشت در ببنددزین بزم دست دولت هشتاد در گشاید
هر صبح نزهت از جان زنگی دگر زدایدهر شام عشرت از دل بندی دگر گشاید
گه نافهای تبت باد صبا شکافدگه عقدهای بحرین ابر سحر گشاید
مطرب به وزن زیبا نقش نشاط بنددشاعر به نظم شیرین تنگ شکر گشاید
از عکس روی هامون اندر هوای صافیهر صبحدم تو گوئی سیمرغ پر گشاید
از جرم سنگ خارا تأثیر لطف خسروهر ساعتی چو کوثر صد چشمه برگشاید
دوزخ شود بهشتی هر گه زمانه در ویبگذر اگر ز بزمی این دادگر گشاید
شاهیکه درگهش را، چرخ آستانه زیبدعقد جلال او را گردون میانه زیبد
دست جهانی اکنون با رطل و جام بینیدر دار ملک خسرو دارالسلام بینی
اسباب ملک و ملت بر اتفاق یابیاحوال دین و دولت بر انتظام بینی
از بس که روی نیکو بینی به هر کناریعاجز شوی ندانی کاول کدام بینی
در پیش هر که اکنون نرد نشاط بازدبر رقعه تماشا داد تمام بینی
هر روز خال نزهت بر روی صبح یابیهر شب شکنج شادی بر روی شام بینی
آن را که بود دایم دعوی پارسائیاکنون مدام بر کف جام مدام بینی
یعنی که بزم خسرو خلدست بی خلافیدر خلد هر چه یابی بر حسب کام بینی
ای زاهد مزور از خود حلال داریکاندر چنین بهشتی می را حرام بینی
هر روز بنده مانا بسته کمر شهان رادر پیش تخت خسرو کسری غلام بینی
خاقان دین منوچهر کز یاری سپهرشدر صدر مهر مسند مه پایگانه زیبد
اکنون زمین به خوبی چون آسمان نمایدعالم به وقت پیری خود را جوان نماید
گر صورت بهشت است ناممکنست بنگرکاکنون همی ز خوبی صحرا جنان نماید
تأثیر چرخ و انجم فرق چنین جهان رابنماید ار نماید در فر آن نماید
از بس که دست خسرو در و گهر فشانداطراف بارگاهش چونه بحر و کان نماید
صحرا ز حله های الوان بهر کناریطراده از گل و مل از ارغوان نماید
در آفتاب دود عنبر فروغ مجمررایت گه از پرند و گه پرنیان نماید
حکمی که راند گردون در امن ملک شرواناینک همی به خوبی آن را بیان نماید
هامون اگر ز گردون جوید ز حسن پیشیبرهان آن ز مجلس شاه جهان نماید
فرخنده شهریاری دیندار و دادگسترگو تا زمانه باشد شاه زمانه زیبد
ای بزم شاه شروان چندان جمال داریکاندر جمال باقی حد کمال داری
شاید که بی خلافت مثل بهشت خوانمکه حسن بی نهایت با خود مثال داری
فتوی که دادت آخر کایدون میان مردمبازی مباح کردی باده حلال داری
بر چرخ کامکاری بدری شب طرب رافارغ ز وصل و هجران نقص و کمال داری
گه انجم لطف را سوی شرف رسانیگه اختر وبا را اندر وبال داری
بر اتفاق گردون نقص کمال یابیدر اختلاف گیتی بیم زوال داری
یزدان به مذهب من شبه و نظیر داردگر تو به هیچ مذهب شبه و همال داری
همچون مه دو هفته تائی به حسن لیکنهمچون هلال طلعت فرخنده فال داری
شاید که جمله انجم گردون کند نثارتچون تو ز بزم خسرو زیب و جمال داری
آن آفتاب شاهان کاندر محل شاهیشاهین قدر او را چرخ آشیانه زیبد
شاهی که پای شاهان فرسوده شد ز بندشآزرده حلق شیران از حلقه کمندش
شد توتیای دولت خاک در سرایششد گوشواره گردون نعل سم سمندش
خورشید تیره ماند با خاطر منیرشافلاک پست باشد با همت بلندش
بنگر به بارگاهش تا همچو مستمندانشاهان نازنین را بینی نیازمندش
نام خدای بادا وآن فرشتگان همبر دست شیر گیرش بازوی دیو بندش
زینسان که دولت او آراست مملکت رااز حادثات گردون کمتر رسد گزندش
ایمن شدی ز دوزخ گر سجده بردی او راآنک از بهشت باقی یزدان برون فکندش
بزمی نهاد و خوانی کز بهر چشم بد راسازد سپهر و سوزد گه خز و گه سپندش
محبوس بین ز یزدان کز بهر چشم بد رامشمول بین به شادی شهری به دست بندش
نواب بارگاهش میری گزیده شایدفراش پیشگاهش شاهی یگانه زیبد
شاها همیشه دستت با جام باده باراوین بزم و خوان همیدون دایم نهاده بادا
فرزند پنج داری پنجاه باد و آنگهاز هر یکیت پانصد فرزند زاده بادا
چون تو سوار گردی بر مرکب مبارکدر خدمت رکابت گردون پیاده بادا
چون تو نشسته باشی بر تخت و تاج بر سرچون بندگان به پیشت بخت ایستاده بادا
در هر چه رای داری وز هر چه کام یابیاز گشت چرخ و انجما داد تو داده بادا
هست آفت فلک را ره بسته زی در توبر خلق عالم این در دایم گشاده بادا
سرهای سرکشانی کز تو کشند کینهدر پای مرکبانت پست اوفتاده بادا
درگاهت از بلندی با چرخ باد همسربام سرای خصمت با بوم ساده بادا
از رشک این که داری پرباده جام بر کفپر خون دل حسودت چون جام باده بادا
بعد از ثنات شاها گویم یکی غزل خوشکز قول بوالفتوحش قول ترانه زیبد
ای زیر زلف پرچین ار تنگ چین نهادهمه زآسمان به پیشت رخ بر زمین نهاده
یا آنکه نیست بر تو کس مهربان تر از منبا جان من فراقت بنیاد کین نهاده
در خلد کرد رضوان شکرانه بر جمالتدر حسن صد غرامت بر حور عین نهاده
در طاق ابروی تو نرگس کمان کشیدهداند ز خم کمانت جادو کمین نهاده
خوبان پاک دامن مانده بر آستانتهر یک ز جان نثاری در آستین نهاده
چرخ آنقدر حلاوت از لعل نوشخندتاندر شکر سرشته در انگبین نهاده
آن خال بر رخ تو گوئی که هست عمدااز مشک نقطه نور بر یاسمین نهاده
الحق که شکر باشد با چون تو دلنوازیبر مرکب تماشا ز اقبال زین نهاده
شاهی چنین نشسته وقتی چنین رسیدهبزمی چنین فکنده خوانی چنین نهاده
ای یادگار شاهان در ملک جاودان مانکآن مملکت تو داری گو جاودانه زیبد