گنج

شمارهٔ ۳

جانا به جز غم تو دلم را هوس مبادجز تو کسم ز جور تو فریادرس مباد
هر جا که آیم و روم از ناز ساز وصلجز لشکر فراق توام پیش و پس مباد
اکنون که نیست همدم دردم وصال توجز محنت فراق توام همنفس مباد
گفتی که تا ز نزد تو دورم چگونه‌ایدور از تو آنچنان که منم هیچکس مباد
باری چو نیست روزی من بنده وصل توچونین که هست روزی هر خار و خس مباد
در شیوه فراق جز اندیشه غمتاز گردش فلک، فلکی را هوس مباد