گنج

شمارهٔ ۱۰ - قصیده

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ور۳۲ بیت
زهی ز جود تو زمانه مایل سورخهی ز جاه تو جرم ستاره قابل نور
بذات گشته فلک بامداد تو موصولبه طبع مانده جهان از خلاف تو مهجور
به قبض و بسط جهان را امید تو مرجعبحل و عقد فلک را حسام تو دستور
چو آفتاب گه جود ذات تو مختارچو آسمان بگه حلم طبع تو مجبور
به جود دست تو چون ابر در جهان معروفبه نور رای تو چون مهر بر فلک مشهور
به نزد رای تو خورشید گشته چون ذرهز زور دست تو سیمرغ گشته چون عصفور
تو حاکمی و شد از حکم تو فلک محکومتو ناصری و شد از نصرت تو دین منصور
ز طلعت تو شده بر جهان ستاره حسودز حضرت تو شده بر زمین سپهر غیور
همه حوادث حق بر عدوت شد موقوفهمه سعود فلک بر ولیتت مقصور
به مدح تو شده دیوان روز و شب مکتوببه فتح تو شده اوراق آسمان مسطور
ز هیبت تو قضا نیش برده چون کژدمبه خدمت تو قدر نوش داده چون زنبور
چو بحر طبع تو بخشنده گوهر منظومچو ابر دست تو بارنده لؤلؤ منثور
توئی که عالم علمی به اعتقاد قلوبتوئی که مالک ملکی به اتفاق صدور
ز تیغ تو چو شود برگ مرگ دشمن راستز تیر تو چو شود جان ز جسم خصم تو دور
شود دلیر به بازوی چیر خود معجبشود امیر به شمشیر تیز خود مغرور
شود ز خون تن ریخته زمین خمارشود ز بوی می ریخته هوا مخمور
هوا ز گرد سواران چو روی اهل سقرزمین ز بانگ دلیران چو روز عرض نشور
تن عدوی تو قرطاس و تیغ تو مسطرسر سنان تو کلک و دل عدو منشور
حد کمان تو چون آسمان و تیر شهابدل عدوی تو چون دیو در شب دیجور
ز رمح تو شود ایام حاسدان تیرهز تیغ تو شود ارواح دشمنان مقهور
زهی رسوم تو را آفتاب و مه مرسومخهی امور تو را چرخ و اختران مأمور
توئی که پست کند دستت افسر قیصرتوئی که تیره کند تیرت اختر فغفور
تراست رفعت ایام و دست رستم زالتراست ملکت میراث سلم و ایرج و تور
ادا کند مه و خور همچو مقری و مؤبدمدایح تو به نحو نبی و لحن زبور
زمانه را توئی ای شه مبشرا و نذیرملوک را توئی ای شاه سیدا و حصور
حسام تو ید بیضای توست و تو موسیخم کمند تو ثعبان توست و خصم تو تور
خدایگانا عید آمد و کشید نفیرطرب فزای که باد انده از دل تو نفور
همیشه تا که بود چرخ را نجوم و بروجهمیشه تا بود ایام را سنین و شهور
مدام باد ز افلاک حاسدت محزونمدام باد ز ایام ناصحت مسرور
به صد هزار چنین عید شادمان ز تو عمربه صد هزار غم از بخت حاسدت رنجور
فتاده در دل بدخواه تو فتور فتننهاده زیر هوا خواه تو سریر سرور
ز چارگوشه عالم بر این چهار پسرملوک با تو درآورده سر به خط مأمور