گنج

ترکیب بند در مدح رستم بیگ بن مقصود بیگ آق قوینلو

آراست روزگار به آیین داد تختدولت به بارگاه سعادت نهاد تخت
در باغ سلطنت گل مقصود جلوه کردمی خواست از خدا همه وقت این مراد تخت
اقبال داشت بیم تزلزل بهر زماناین بار گو بمان بسر اعتماد تخت
بردند از خجالت این دولت جوانشاهان پیش جمله به سوی معاد تخت
جهدی برای والی این عهد می نمودآنکس که داشت بر زبر آب و باد تخت
تا زند بندگان به وجود شهی که اواحیا کند بنیت خیر عباد تخت
هر کسی که داشت بیهده در سر خیال ملکتیغ از سرش نگشت جدا تا نداد تخت
مقصود، ذات بی بدل شهریار بوداول که بود در نظر اوستاد تخت
شه برفراز تخت سلیمان و هر طرفبر گردن پری بچه ی خانه زاد تخت
ادراک محض جان خرد شاه نوجوانرستم بهادر آن گهر تاج خسروان
شاهی که زیبد ار کند از لعل ناب تاجبر تارکش نهاده ز مه آفتاب تاج
از بسکه خسروان بدرش تحفه برده اندبر هم نهاده خازنش از چند باب تاج
بخشد به یک اشارت ابرو هزار گنجبر سر چو کج کند ز غلوی شراب تاج
گردن نهد سپند بر آتش که بهر اوافروخت صانع از گهر خانه تاب تاج
اسباب در خزانه ی او جمع گشته استچندانکه نیست یکسر مو در حساب تاج
وان کز سبک سری رگ گردن بوی نمودآویخت بر سرش ز دوال رکاب تاج
یکیک بنوک نیزه ربایند پردلانخصم ار کند بلند ز در خوشاب تاج
زین می که در پیاله ی خصم زبون اوستدر یک نفس بباد دهد چون حباب تاج
آنکس که در خیال عداوت بود بدوسر را دهد بباد و نبیند به خواب تاج
هر دم هزار گنج نثار زمین اوستدریا و کان هدیه ی تاج و نگین اوست
هست آن گهر به دایره ی آسمان نگینعالم چو دور خاتم و او در میان نگین
نبود ز مهر طلعت او مه درست ترچندانکه می کنند بنام شهان نگین
مهری که بود نام سلیمان باو بلنددر دست اوست پی حسد غیر، آن نگین
برداشت نام ظلم بنوعی که دادخواهحاجت نماندش که نهد بر نشان نگین
روشندلان به دیده برون آورند چستگر افگند ز دست در آب روان نگین
سازند خسروان همه تعویذ چشم زخمبر موم اگر نهد بگه امتحان نگین
طبعش گهی که دخل کند در امور ملکاعیان نهند پیش لبش بر دهان نگین
تا او بگنجخانه ی مقصود مهر زدپیر قضا نهاد بزیر زبان نگین
الحق بدور آدم و خاتم کسی بزوربیرون نبرده است ازین خاندان نگین
نسلا بنسل شاه نشان و کی آمدستتیغ و نگین فراخور قدروی آمدست
هر جا که برکشید ز روی دلیل تیغبر فرق خصم ریخت چو آب سبیل تیغ
در موی در کشید به رأی درست تیروز سنگ بگذارند بصبر جمیل تیغ
از یک طرف نشاند بجیحون سر سنانوز یکطرف رساند به دریای نیل تیغ
از پشت گاو و سینه ی ماهیش بر گذشتچون کرد امتحان بکمرگاه پیل تیغ
حکمش بغایتیست که از بحر دست اوچون آب میرود بگلوی قتیل تیغ
بر دوستان صادقش آتش گل بهشتبر دشمنان تیره دلش سلسبیل تیغ
آن را که هست نور هدایت چراغ راهدر راه او گلست چو نار خلیل تیغ
هنگام رزم گر بودش حاجت مددبندد خدا بشاهپر جبرئیل تیغ
او گرم جنگ و خصم گریزان و برق وارآتش روان کند ز پیش میل میل تیغ
بر عزم کین چو پا بدوال رکاب زدشد گرم و پنجه در کمر آفتاب زد
ای بسته چون رسول به راه خدا کمردارد ز پهلوی تو صفا در صفا کمر
با یوسف آنکه دست کند در میان ز قدرپنهان کند ز شرم تو زیر قبا کمر
حقا که در ازای گل ترکش تو نیستگر در میان لعل بود کوه تا کمر
طبعت اگر قبول کند تحفه ی کسیجوزا بیاورد بدو دست دعا کمر
پوشد ز التفات تو خاقان چین قبابندد باحترام تو خان ختا کمر
لاغر چنان شد از دم تیغت میان خصمکافتاد همچو بند گرانش بپا کمر
جلاد ملکت از گهر تاج سرکشاندرهم کشید همچو نی بوریا کمر
دولت وفا کند بتو پیوسته چون بصدقبستند چاکران درت در وفا کمر
وقت شراب خوردن و مجلس گرفتنستبسیار ضرب تیغ نمودی، گشا کمر
ای ساقیان بزم ترا توأمان پریترک در سرای تو خورشید خاوری
بخت آمد و بساحت پاک تو چید بزمدولت بر آسمان رفیعت کشید بزم
بگذار تیغ و جام طلب کن که روزگاربر روی دل گشاد ترا بی کلید بزم
پر فیضتر ز جام تو گشتی نداشت جامدلخواه تر ز بزم تو گردون ندید بزم
مقدار یک پیاله ی عدلت فلک نداشتچندانکه دهر چید بنوروز و عید بزم
پر گشت شیشه های فلک روز عیش تواز بسکه موج زد ز گلاب و نبید بزم
تا بنده باد ذات شریفت که شمع وارتا بر زمین نشست، بگوهر خرید بزم
می پخت آرزوی تو دوران که سالهامی ساخت هر دو روز بوضع جدید بزم
اکنون چراغ عیش دهد پرتو مرادکز تندباد حادثه خوش آرمید بزم
حور بهشت شیفته ی بزم عیش تستنظاره کن که تا بچه غایت رسید بزم
بزمت خبر ز عالم تحقیق می دهدجام لباب از می توفیق می دهد
ای در کفت بموجب حکمت حلال جامبستان ز دست ساقی صاحب جمال جام
امروز باده خور که گراینست عدل و دادفردا همت بدست بود بی سؤال جام
جمشید اگر بدور تو می بود می کشیدهم در میان مردم صف نعال جام
ور خود خبر ز ساقی بزم تو داشتیاز دست می گذاشت در آغاز حال جام
بخشیست از کف تو که هر چند می دهدمقدار قطره یی نپذیرد زوال جام
ملک از تو شد چنان، که می از جام زر کشدرند شرابخواره که بودش سفال جام
خاصیت شراب دهد آب لطف تودیگر چه حاجتست بدفع ملال جام
بهر دوام عیش تو دل دفتری گشودهم در گذار قافیه آمد به فال جام
بزم تو جنتیست که حاضر شود در آنمیخواره را اگر گذرد در خیال جام
درکش می شبانه و گلگشت باغ کنوز گوی چتر روی زمین پر چراغ کن
طالع شد آفتاب سعادت بساز چترهنگامه گرم ساخت فلک بر فراز چتر
گر این بود هدایت و آهنگ جزم اینعزم تو از عراق برد تا حجاز چتر
هرجا کهص ف کشند سران سپاه توسازد عروس فتح ز زلف دراز چتر
دارند روز گشت تو در پیش آفتابشاهان روزگار بصد عز و ناز چتر
آنان که گیرد از دمشان مهر و مه فروغخواهند از برای تو در هر نماز چتر
می آرد از پی تو علی رغم مدعیگردون دوست پرور دشمن گداز چتر
ناز سپهر با تو چه سنجد که بر سرتافراشت بی نیاز کسی، بی نیاز چتر
آنی که صدره از صف رزم تو یک سواراز نه فلک نمود به یک ترکتاز چتر
نسبت بگوی چتر تو چون ذره است مهرگردون که می برد بنشیب و فراز چتر
ای بوده خسروی ز وجود تو ارجمندچتر و علم ز پایه ی قدر تو سربلند
منت که برزدی به مقام یقین علمکردی بلند در صف مردان دین علم
سرزد نهال معدلت از باغ ملک توعدلت چو نام گشت بروی زمین علم
ظلمت گرفته بود جهان گرنه عدل شاهمی زد چو نور صبح برون از کمین علم
آن را که نور شرع دلیلست دور نیستگر بگذراند از فلک هفتمین علم
گرد تکاورت بهوای شکار ملکبرد از دیار بکر به صحرای چین علم
شد نرم چون دوال عنان گردن عدوچون گشت قامت تو به بالای زین علم
آن کرد برق تیغ که مهتاب با کتاندشمن چو بر کشید به آهنگ کین علم
در ملکت آنکه دست تطاول کند درازبیند ز خون خود بسر آستین علم
هر صبح و شام همره خیل دعای توسازد فغانی از نفس آتشین علم
تا دهر هست در کنف سایه ی تو باداسباب سلطنت همه پیرایه ی تو باد