گنج

شمارهٔ ۵۴۳

تویی که هیچ گرفتی گل و شراب کسیمدام خنده زدی بر دل کباب کسی
تو کز دریچه ی خورشید سر بدر کردیکجا پسند کنی خانه ی خراب کسی
ترا که خانه پر از در شبچراغ بودچه احتیاج بگلگشت ماهتاب کسی
همین ز چشمه ی خورشید خود بر آمده ییقدم نکرده تر از ناز از گلاب کسی
ز آب و آینه هم روی خویش پوشیدیز شرم چشم نکردی بر آفتاب کسی
مگو که شب ز خیالم چه خواب می بینیمپرس ازین که پریشان مباد خواب کسی
اثر نماند ز گردم فغانی آنهم رفتکه می شدم بصد آشوب در رکاب کسی