گنج

شمارهٔ ۵۴۰

قافیه: ازی۷ بیت
شب چون روم ز منزل آن ماه خرگهیاز دیده سیل اشک نهد رو بهمرهی
چندانکه رفتم از پی گرد سمند اوروزی نشد که پر شود این دیده ی تهی
هر دم هزار قافله ی جان ببوی اوآیند و بگذرند چو باد سحر گهی
شرح درازی شب هجران نگویمتروز وصال اگر ننهند رو بکوتهی
گاهی بعشق، ناصح عشاق می شدمدریافتم که بی خبری بود و ابلهی
آسوده یی که مانع دل می شود بعشقاز دل خبر ندارد و از عشق آگهی
بر خاک می نهم چو فغانی رخ نیازهر جا که بر زمین قدم ناز می نهی