شمارهٔ ۵۱
روزی که تن ز جان شود و جان ز تن جداهر یک جدا ز عشق تو سوزند و من جدا
من چون زیم که هر نفس آن لعل آتشینمی سوزدم بخنده جدا وز سخن جدا
گر جان ز تن جدا شود و تن ز جان چه غمیا رب مباد درد تو از جان و تن جدا
یک جلوه کرد شمع جمالت شب وصالافتاد پرتویش بهر انجمن جدا
دامیست جعد پرشکنت کز فریب و فندارد هزار سلسله در هر شکن جدا
گر خون ز داغ هجر تو گرید غریب نیستآواره یی که بهر تو شد از وطن جدا
در بیستون ز صورت شیرین جدا شودهر پاره یی که شد ز دل کوهکن جدا
در مصر جان ز گریه ی کنعانیان هنوزیوسف جداست غرقه بخون پیرهن جدا
از گرد خانه ی تو فغانی جدا نشدبلبل کجا شود ز حریم چمن جدا