گنج

شمارهٔ ۴۶

بر دل فزود خال تو داغی دگر مراافروخت از رخ تو چراغی دگر مرا
هر جام می که در نظرم می‌دهی به غیرداغی‌ست تازه بر سر داغی دگر مرا
این‌دم که بی رقیب روی‌، گیرمت عنانزین خوبتر کجاست فراغی دگر مرا
هر روز بهر دفع غم از خانه همدمیبیرون برد به گلشن و باغی دگر مرا
اما بجز نوید وصالت عجب که کساز ره برد به لابه و لاغی دگر مرا
داغم از آن گل‌ست فغانی درین چمنکی دل کشد به لاله و راغی دگر مرا‌؟