شمارهٔ ۴۴۶
چنین تا کی به حسرت سوی آن گلپیرهن بینمدر آتش گردم و از دور سوی آن بدن بینم
گلش نشکفته، میلرزید جانم، چون بود اکنونکه مست و پیرهنچاکش به گلگشت چمن بینم
چه بر جانم رود چون بگذرد با تای پیراهنبه هرباری که چاک دامن آن سیمتن بینم
چو وقت آید که بینم یک نظر آن شکل آشفتهبرد آیینه پیش روی و نگذارد که من بینم
فغانی چون نیفتد آتشم در جان بیطاقتکه آن بد مست را چون فتنه در هر انجمن بینم