گنج

شمارهٔ ۴۲۵

هر دم آرایش آن عارض چون گل کشدمگه در گوش گهی رشته ی کاکل کشدم
از تجمل نکند بر من درویش نگاهآه از آنروز کزین ناز و تجمل کشدم
نتوان دید که زلفش دگری باز کندور ببندم نظر از دور تحمل کشدم
من خود از کشتنیانم بهمه حال ولینه چنان نیز که بی فکر و تأمل کشدم
آه از آن شوخ که با مردم بیگانه مداممی کند همنفسی تا بتغافل کشدم
من اگر جان بدهم، جای رقیبم ندهدچکنم گر نکنم سعی تنزل کشدم
نالد از درد فغانی و مرا دیده پر آبچون نگریم که وفا نامه ی بلبل کشدم