گنج

شمارهٔ ۳۶۶

خرم شبی که گردد معشوق یار عاشقمست آید و گذارد سر در کنار عاشق
ناز و عتاب شیرین از حد گذشت ترسمزاندم که مانده باشد حیران بکار عاشق
حرفی به هیچ مکتب ننوشته آن فرشتهدیوار خانه پر شد از یادگار عاشق
گویند بهر عاشق بستند زلف خوبانخود نیست یکسر مو در اعتبار عاشق
همراه آن سوارم کز آتش چراغشهر دانه شبچراغیست در رهگذار عاشق
کس نیست تا بگوید با آن رقیب پرورکاین جور از چه کردی بر روزگار عاشق
هر عاشقی که بینم در انتظار یاریستیار منست دایم در انتظار عاشق
بنشین و روغن افشان بر آتش فغانیبردار ساغر می بشکن خمار عاشق