شمارهٔ ۳۶۴
مرا که تیره شد از کثرت گناه چراغچه سود آنکه درآرم بپیشگاه چراغ
خراب کوی مغانم که نیمشب چو روممهی ز هر طرف آرد به پیش راه چراغ
درآ بمیکده و اعتقاد روشن کنکه می برند از آنجا بخانقاه چراغ
چرا چو گلخنیان دل بخاک تیره نهیترا که خانه سپهرت و مهر و ماه چراغ
شنیده ام که ز همت به آفتاب رسیدبسوز این دل و برکن ز برق آه چراغ
بصدق دل چو درآیی بوادی ایمنیقین که سرزند از هر بن گیاه چراغ
فروغ کوکب طالع کنون شود پیداکه برفروخت فغانی ببزم شاه چراغ