گنج

شمارهٔ ۳۴۵

می‌رسد عشق و دل افسرده می‌آرد به جوشآه ازین آتش که خون مرده می‌آرد به جوش
ما هلاک غمزهٔ آن شوخ و او گرم شکارباز خون صید پیکان خورده می‌آرد به جوش
می‌رود مستانه می‌گوید بسوز و دم مزناین سخن‌ها عاشق آزرده می‌آرد به جوش
تنگدل ماییم ورنه غنچهٔ او را چه باکزان که جان‌های به لب آورده می‌آرد به جوش
رفته بودم در عدم از یک اشارت باز خواندآن مسیحا صد چنین دل مرده می‌آرد به جوش
آتشی هست اینکه می‌ریزد فغانی اشک گرموز جگر این قطرهٔ نشمرده می‌آرد به جوش