گنج

شمارهٔ ۲۳۷

قافیه: اکمنمیشود۹ بیت
خوبی بالتفات وفا کم نمی شودبنمای رخ که از تو صفا کم نمی شود
صحبت بیاد و بوسه بپیغام تا بکیاین غایبانه بازی ما کم نمی شود
من بوی جان فرستم و تو نکهت عبیرباری درین میانه صبا کم نمی شود
روزی بود که با من مخلص یکی شویدر کار بنده لطف خدا کم نمی شود
صد سال اگر وصال بود آرزو بجاستاین درد جان ستان بدوا کم نمی شود
اکنون که آمدی نظری هم نمی کنیاز نرگس تو رنگ حیا کم نمی شود
هر چند خیر بیش بود ذکر خیر بیشنعمت زیاده کن که جزا کم نمی شود
یا رب چه خیر می کنی ای پادشاه حسنکز پیش درگه تو گدا کم نمی شود
خون خوردنست کار فغانی بهجر و وصلآسوده چون شوم که بلا کم نمی شود